شعر در مورد ایران از فردوسی

شعر در مورد ایران از فردوسی ؛ مجموعه اشعار فردوسی در مورد ایرانشعر در مورد ایران از فردوسی ؛ مجموعه اشعار فردوسی در مورد ایران

شعر در مورد ایران از فردوسی ؛ مجموعه اشعار فردوسی در مورد ایران همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد ایران از فردوسی

از آن پس برآمد ز ایران خروش

پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید

گسستند پیوند از جمشید

برو تیره شد فرهٔ ایزدی

به کژی گرایید و نابخردی

پدید آمد از هر سویی خسروی

یکی نامجویی ز هر پهلوی

سپه کرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشید پرداخته

یکایک ز ایران برآمد سپاه

سوی تازیان برگفتند راه

شنودند کانجا یکی مهترست

پر از هول شاه اژدها پیکرست

سواران ایران همه شاهجوی

نهادند یکسر به ضحاک روی

به شاهی برو آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

کی اژدهافش بیامد چو باد

به ایران زمین تاج بر سر نهاد

از ایران و از تازیان لشکری

گزین کرد گرد از همه کشوری

سوی تخت جمشید بنهاد روی

چو انگشتری کرد گیتی بروی

چو جمشید را بخت شد کندرو

به تنگ اندر آمد جهاندار نو

برفت و بدو داد تخت و کلاه

بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه

چو صدسالش اندر جهان کس ندید

برو نام شاهی و او ناپدید

صدم سال روزی به دریای چین

پدید آمد آن شاه ناپاک دین

نهان گشته بود از بد اژدها

نیامد به فرجام هم زو رها

چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ

یکایک ندادش زمانی درنگ

به ارش سراسر به دو نیم کرد

جهان را ازو پاک بی‌بیم کرد

شد آن تخت شاهی و آن دستگاه

زمانه ربودش چو بیجاده کاه

ازو بیش بر تخت شاهی که بود

بران رنج بردن چه آمدش سود

گذشته برو سالیان هفتصد

پدید آوریده همه نیک و بد

چه باید همه زندگانی دراز

چو گیتی نخواهد گشادنت راز

همی پروراندت با شهد و نوش

جز آواز نرمت نیاید به گوش

یکایک چو گیتی که گسترد مهر

نخواهد نمودن به بد نیز چهر

بدو شاد باشی و نازی بدوی

همان راز دل را گشایی بدوی

یکی نغز بازی برون آورد

به دلت اندرون درد و خون آورد

دلم سیر شد زین سرای سپنج

خدایا مرا زود برهان ز رنج

⇔⇔⇔⇔

شعر فردوسی در مورد پدر

سیاوش منم نه از پریزادگان

از ایرانم از شهر آزادگان

که ایران بهشت است یا بوستان

همی بوی مشک آید از بوستان

سپندار پاسبان ایران تو باد

ز خرداد روشن روان تو باد

ندانی که ایران نشست من است

جهان سر به زیر دو دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندادند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان شناس

به نیکی ندارند از بد هراس

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

همه جای جنگی سواران بدی

نشستن گه شهریاران بدی

چو ایران نباشد تن من مباد

بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم

جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش

زن و کودک وخرد و فرزند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

حتما بخوانید: شعر در مورد خلیج فارس ، شعر زیبا فردوسی در مورد خلیج همیشه فارس 

شعر در مورد ایران از فردوسی

نشد سیر ضحاک از آن جست جوی

شد از گاو گیتی پر از گفت‌گوی

دوان مادر آمد سوی مرغزار

چنین گفت با مرد زنهاردار

که اندیشه‌ای در دلم ایزدی

فراز آمدست از ره بخردی

همی کرد باید کزین چاره نیست

که فرزند و شیرین روانم یکیست

ببرم پی از خاک جادوستان

شوم تا سر مرز هندوستان

شوم ناپدید از میان گروه

برم خوب رخ را به البرز کوه

بیاورد فرزند را چون نوند

چو مرغان بران تیغ کوه بلند

یکی مرد دینی بران کوه بود

که از کار گیتی بی‌اندوه بود

فرانک بدو گفت کای پاک دین

منم سوگواری ز ایران زمین

بدان کاین گرانمایه فرزند من

همی بود خواهد سرانجمن

ترا بود باید نگهبان او

پدروار لرزنده بر جان او

پذیرفت فرزند او نیک مرد

نیاورد هرگز بدو باد سرد

خبر شد به ضحاک بدروزگار

از آن گاو برمایه و مرغزار

بیامد ازان کینه چون پیل مست

مران گاو برمایه را کرد پست

همه هر چه دید اندرو چارپای

بیفگند و زیشان بپرداخت جای

سبک سوی خان فریدون شتافت

فراوان پژوهید و کس را نیافت

به ایوان او آتش اندر فگند

ز پای اندر آورد کاخ بلند

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ایران از شهریار

در این خاک زرخیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه کیششان مردی و داد بود

وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان

گنه بود آزارِ کس پیششان

همه رهرو راه یزدان پاک

همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد

ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما؟

که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان؟

کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟

خرد را فکندیم این سان ز کار

نبود این چنین کشور و دین ما

کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود

همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت

کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر

گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند

کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است

دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم

برون سر از این بار ننگ آوریم

بیاریم باز آب رفته بجوی

مگر زان بیابیم باز آبروی

حتما بخوانید: شعر در مورد زبان فارسی ، شعر کوتاه و زیبا در مورد زبان فارسی از فردوسی

شعر در مورد ایران از فردوسی

نهفته چو بیرون کشید از نهان

به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم و خاور دگر ترک و چین

سیم دشت گردان و ایران‌زمین

نخستین به سلم اندرون بنگرید

همه روم و خاور مراو را سزید

به فرزند تا لشکری برگزید

گرازان سوی خاور اندرکشید

به تخت کیان اندر آورد پای

همی خواندندیش خاور خدای

دگر تور را داد توران زمین

ورا کرد سالار ترکان و چین

یکی لشکری نا مزد کرد شاه

کشید آنگهی تور لشکر به راه

بیامد به تخت کئی برنشست

کمر بر میان بست و بگشاد دست

بزرگان برو گوهر افشاندند

همی پاک توران شهش خواندند

از ایشان چو نوبت به ایرج رسید

مر او را پدر شاه ایران گزید

هم ایران و هم دشت نیزه‌وران

هم آن تخت شاهی و تاج سران

بدو داد کورا سزا بود تاج

همان کرسی و مهر و آن تخت عاج

نشستند هر سه به آرام و شاد

چنان مرزبانان فرخ نژاد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ایران از سعدی

به دانش فزای و به یزدان گرای
که او باد جان ترا رهنمای

بپرسیدم از مرد نیکو سخن
کسی کو بسال و خرد بد کهن

که از ما به یزدان که نزدیکتر
که را نزد او راه باریکتر

چنین داد پاسخ که دانش گزین
چو خواهی ز پروردگار آفرین

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ایران از فردوسی

چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان

نبود آگه از رای تاریکشان

پذیره شدندش به آیین خویش

سپه سربسر باز بردند پیش

چو دیدند روی برادر به مهر

یکی تازه‌تر برگشادند چهر

دو پرخاشجوی با یکی نیک خوی

گرفتند پرسش نه بر آرزوی

دو دل پر ز کینه یکی دل به جای

برفتند هر سه به پرده سرای

به ایرج نگه کرد یکسر سپاه

که او بد سزاوار تخت و کلاه

بی‌آرامشان شد دل از مهر او

دل از مهر و دیده پر از چهر او

سپاه پراگنده شد جفت جفت

همه نام ایرج بد اندر نهفت

که هست این سزاوار شاهنشهی

جز این را نزیبد کلاه مهی

به لکشر نگه کرد سلم از کران

سرش گشت از کار لشکر گران

به لشگرگه آمد دلی پر ز کین

چگر پر ز خون ابروان پر ز چین

سراپرده پرداخت از انجمن

خود و تور بنشست با رای زن

سخن شد پژوهنده از هردری

ز شاهی و از تاج هر کشوری

به تور از میان سخن سلم گفت

که یک یک سپاه از چه گشتند جفت

به هنگامهٔ بازگشتن ز راه

نکردی همانا به لشکر نگاه

سپاه دو شاه از پذیره شدن

دگر بود و دیگر به بازآمدن

که چندان کجا راه بگذاشتند

یکی چشم از ایرج نه برداشتند

از ایران دلم خود به دو نیم بود

به اندیشه اندیشگان برفزود

سپاه دو کشور چو کردم نگاه

از این پس جز او را نخوانند شاه

اگر بیخ او نگسلانی ز جای

ز تخت بلندت کشد زیر پای

برین گونه از جای برخاستند

همه شب همی چاره آراستند

حتما یخوانید: شعر در مورد ایران کوتاه ، شعر در مورد ایران من باستان ، شعر در مورد ایران از حافظ و سعدی , شعر در مورد ایران کودکانه برای کودکان 

شعر فردوسی در مورد شجاعت

ندانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر زیر دست منست

هنر نزد ایرانیان است و بس
ندادند شیر ژیان را بکس

همه یک دلانند یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس

چنین گفت موبد که مرد بنام
به از زنده دشمن بر او شاد کام

اگر کشت خواهد تو را روزگار
چه نیکو تر از مرگ در کار زار

همه روی یکسر بجنگ آوریم
جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ایران از فردوسی

بفرمود تا موبدان و ردان

ستاره‌شناسان و هم بخردان

کنند انجمن پیش تخت بلند

به کار سپهری پژوهش کنند

برفتند و بردند رنج دراز

که تا با ستاره چه دارند راز

سه روز اندران کارشان شد درنگ

برفتند با زیج رومی به چنگ

زبان بر گشادند بر شهریار

که کردیم با چرخ گردان شمار

چنین آمد از داد اختر پدید

که این آب روشن بخواهد دوید

ازین دخت مهراب و از پور سام

گوی پر منش زاید و نیک نام

بود زندگانیش بسیار مر

همش زور باشد هم آیین و فر

همش برز باشد همش شاخ و یال

به رزم و به بزمش نباشد همال

کجا بارهٔ او کند موی تر

شود خشک همرزم او را جگر

عقاب از بر ترگ او نگذرد

سران جهان را بکس نشمرد

یکی برز بالا بود فرمند

همه شیر گیرد به خم کمند

هوا را به شمشیر گریان کند

بر آتش یکی گور بریان کند

کمر بستهٔ شهریاران بود

به ایران پناه سواران بود

⇔⇔⇔⇔

شعر از فردوسی کوتاه

چو ایران مباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

حتما بخوانید: متن در مورد ایران ، متن کوتاه و ادبی زیبا درباره عشق به میهن + ایران سرزمین ما 

شعر در مورد ایران از فردوسی

منوچهر را سال شد بر دو شست

ز گیتی همی بار رفتن ببست

ستاره‌شناسان بر او شدند

همی ز آسمان داستانها زدند

ندیدند روزش کشیدن دراز

ز گیتی همی گشت بایست باز

بدادند زان روز تلخ آگهی

که شد تیره آن تخت شاهنشهی

گه رفتن آمد به دیگر سرای

مگر نزد یزدان به آیدت جای

نگر تا چه باید کنون ساختن

نباید که مرگ آورد تاختن

سخن چون ز داننده بشنید شاه

به رسم دگرگون بیاراست گاه

همه موبدان و ردان را بخواند

همه راز دل پیش ایشان براند

بفرمود تا نوذر آمدش پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش

که این تخت شاهی فسونست و باد

برو جاودان دل نباید نهاد

مرا بر صد و بیست شد سالیان

به رنج و به سختی ببستم میان

بسی شادی و کام دل راندم

به رزم اندرون دشمنان ماندم

به فر فریدون ببستم میان

به پندش مرا سود شد هر زیان

بجستم ز سلم و ز تور سترگ

همان کین ایرج نیای بزرگ

جهان ویژه کردم ز پتیاره‌ها

بس شهر کردم بس باره‌ها

چنانم که گویی ندیدم جهان

شمار گذشته شد اندر نهان

نیرزد همی زندگانیش مرگ

درختی که زهر آورد بار و برگ

ازان پس که بردم بسی درد و رنج

سپردم ترا تخت شاهی و گنج

چنان چون فریدون مرا داده بود

ترا دادم این تاج شاه آزمود

چنان دان که خوردی و بر تو گذشت

به خوشتر زمان بازم بایدت گشت

نشانی که ماند همی از تو باز

برآید برو روزگار دراز

نباید که باشد جز از آفرین

که پاکی نژاد آورد پاک دین

نگر تا نتابی ز دین خدای

که دین خدای آورد پاک رای

کنون نو شود در جهان داوری

چو موسی بیاید به پیغمبری

پدید آید آنگه به خاور زمین

نگر تا نتابی بر او به کین

بدو بگرو آن دین یزدان بود

نگه کن ز سر تا چه پیمان بود

تو مگذار هرگز ره ایزدی

که نیکی ازویست و هم زو بدی

ازان پس بیاید ز ترکان سپاه

نهند از بر تخت ایران کلاه

ترا کارهای درشتست پیش

گهی گرگ باید بدن گاه میش

گزند تو آید ز پور پشنگ

ز توران شود کارها بر تو ننگ

بجوی ای پسر چون رسد داوری

ز سام و ز زال آنگهی یاوری

وزین نو درختی که از پشت زال

برآمد کنون برکشد شاخ و یال

ازو شهر توران شود بی‌هنر

به کین تو آید همان کینه‌ور

بگفت و فرود آمد آبش بروی

همی زار بگریست نوذر بروی

بی‌آنکش بدی هیچ بیماریی

نه از دردها هیچ آزاریی

دو چشم کیانی به هم بر نهاد

بپژمرد و برزد یکی سرد باد

شد آن نامور پرهنر شهریار

به گیتی سخن ماند زو یادگار

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ایران از مولانا

به یزدان چنین گفت کای دادگر
تو دادی مرا دانش و زور و فر

***

چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن

***

اگر چند بخشی ز گنج سخن
بر افشان که دانش نیاید به بن

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ایران از فردوسی

چو در کابل این داستان فاش گشت

سر مرزبان پر ز پرخاش گشت

برآشفت و سیندخت را پیش خواند

همه خشم رودابه بر وی براند

بدو گفت کاکنون جزین رای نیست

که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت ناپاک تن

کشم زارتان بر سر انجمن

مگر شاه ایران ازین خشم و کین

برآساید و رام گردد زمین

به کابل که با سام یارد چخید

ازان زخم گرزش که یارد چشید

چو بشنید سیندخت بنشست پست

دل چاره‌جوی اندر اندیشه بست

یکی چاره آورد از دل به جای

که بد ژرف بین و فزاینده رای

وزان پس دوان دست کرده به کش

بیامد بر شاه خورشید فش

بدو گفت بشنو ز من یک سخن

چو دیگر یکی کامت آید بکن

ترا خواسته گر ز بهر تنست

ببخش و بدان کین شب آبستنست

اگر چند باشد شب دیریاز

برو تیرگی هم نماند دراز

شود روز چون چشمه روشن شود

جهان چون نگین بدخشان شود

بدو گفت مهراب کز باستان

مزن در میان یلان داستان

بگو آنچه دانی و جان را بکوش

وگر چادر خون به تن بر بپوش

بدو گفت سیندخت کای سرفراز

بود کت به خونم نیاید نیاز

مرا رفت باید به نزدیک سام

زبان برگشایم چو تیغ از نیام

بگویم بدو آنچه گفتن سزد

خرد خام گفتارها را پزد

ز من رنج جان و ز تو خواسته

سپردن به من گنج آراسته

بدو گفت مهراب بستان کلید

غم گنج هرگز نباید کشید

پرستنده و اسپ و تخت و کلاه

بیارای و با خویشتن بر به راه

مگر شهر کابل نسوزد به ما

چو پژمرده شد برفروزد به ما

چین گفت سیندخت کای نامدار

به جای روان خواسته خواردار

نباید که چون من شوم چاره‌جوی

تو رودابه را سختی آری به روی

مرا در جهان انده جان اوست

کنون با توم روز پیمان اوست

ندارم همی انده خویشتن

ازویست این درد و اندوه من

یکی سخت پیمان ستد زو نخست

پس آنگه به مردی ره چاره جست

بیاراست تن را به دیبا و زر

به در و به یاقوت پرمایه سر

پس از گنج زرش ز بهر نثار

برون کرد دینار چون سی‌هزار

به زرین ستام آوریدند سی

از اسپان تازی و از پارسی

ابا طوق زرین پرستنده شست

یکی جام زر هر یکی را به دست

پر از مشک و کافور و یاقوت و زر

ز پیروزهٔ چند چندی گهر

چهل جامه دیبای پیکر به زر

طرازش همه گونه گونه گهر

به زرین و سیمین دوصد تیغ هند

جزان سی به زهراب داده پرند

صد اشتر همه مادهٔ سرخ موی

صد استر همه بارکش راه جوی

یکی تاج پرگوهر شاهوار

ابا طوق و با یاره و گوشوار

بسان سپهری یکی تخت زر

برو ساخته چند گونه گهر

برش خسروی بیست پهنای او

چو سیصد فزون بود بالای او

وزان ژنده‌پیلان هندی چهار

همه جامه و فرش کردند بار

حتما یخوانید: شعر در مورد شهرهای ایران ، شعر در مورد شهر من از سعدی و حافظ

متن کوتاه در مورد فردوسی

نمانیم که این بوم ویران کنند
همی غارت از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایران زمین

***

بیارای دل را به دانش که ارز
به دانش بود چو بدانی بورز

***

به دانش بود مرد را ایمنی
ببندد ز بد دست آهرمنی

***

به دانش بود بیگمان زنده مرد
خنک رنجبردار پایند مرد

***

چنین گفت داننده دهقان پیر
که دانش بود مرد را دستگیر

***

هر ان مغز کو را خرد روشنست
ز دانش به گرد تنش جوشنست

***

یک پارسی بود هشیار نام
که بر چرخ کردی به دانش لگام

⇔⇔⇔⇔

اشعار فردوسی در مورد خدا

که ایران چو باغی‌ست خرم بهار

شکفته همیشه گل کامکار

اگر بفکنی خیره دیوار باغ

چه باغ و چه دشت و چه دریا، چه راغ

نگر تا تو دیوار او نفکنی

دل و پشت ایرانیان نشکنی

کزان پس بود غارت و تاختن

خروش سواران و کین آختن

زن و کودک و بوم ایرانیان

به اندیشه بد مَنه در میان

هوا خوشگوار و زمین پرنگار

تو گفتی به تیر اندر آمد بهار

همه سر به سر، دست نیکی بَرید

جهانِ جهان را به بد مسپرید

نخوانند بر ما کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

دریغ است ایران که ویران شود

کَُنام پلنگان و شیران شود

ز ضحاک شد تخت شاهی تُهی

سر آمد بر او روزگار مِهی

چنین است کردگار گردان سپهر

گهی درد پیش آردت، گاه مهر

به کام تو گردد سپهر بلند

دلت شاد بادا تنت بی گزند

چنین روز روزت فزون باد بخت

بداندیشگان را نگون باد بخت

بیا تا همه دست نیکی بریم

جهانِ جهان را به بد مسپریم

وزین پس بر آن کس کنید آفرین

که از داد آباد دارد زمین

بسازید و از داد باشید شاد

تن آسان و از کین مَگیرید یاد

کسی باشد از بخت پیروز و شاد

که باشد همیشه دلش پر ز داد