شعر در مورد ایران از مولانا

شعر در مورد ایران از مولانا ؛ اشعاری زیبا از مولانا درباره ایرانشعر در مورد ایران از مولانا ؛ اشعاری زیبا از مولانا درباره ایران

شعر در مورد ایران از مولانا ؛ اشعاری زیبا از مولانا درباره ایران همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد ایران از مولانا

چرا منکر شدی ای میر کوران

نمی‌گویم که مجنون را مشوران

تو می گویی که بنما غیبیان را

ستیران را چه نسبت با ستوران

در این دریا چه کشتی و چه تخته

در این بخشش چه نزدیکان چه دوران

عدم دریاست وین عالم یکی کف

سلیمانی است وین خلقان چو موران

ز جوش بحر آید کف به هستی

دو پاره کف بود ایران و توران

در آن جوشش بگو کوشش چه باشد

چه می لافند از صبر این صبوران

از این بحرند زشتان گشته نغزان

از این موجند شیرین گشته شوران

نپردازی به من ای شمس تبریز

که در عشقت همی‌سوزند حوران

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ایران برای درس ازاد

به کوروش به آرش به جمشید قسم

به نـقـش و نـگار تخت جمشید قسـم

ایــــران همی قلب و خون مـن اســــت

گـــرفــتـــه زجــان در وجـــود مــن اســت

بـــخــوانـیــم ایــن جـــمـلـه در گــوش بــــاد

چـــو ایــــــران مـــبــــاشــد تــن مـــن مــبــاد

حتما خوانید: شعر در مورد ایران کوتاه ، شعر در مورد ایران من باستان ، شعر در مورد ایران از حافظ و سعدی , شعر در مورد ایران کودکانه برای کودکان

شعر در مورد ایران از مولانا

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ

ز مهراب و دستان سام سترگ

ز پیوند مهراب وز مهر زال

وزان ناهمالان گشته همال

سخن رفت هر گونه با موبدان

به پیش سرافراز شاه ردان

چنین گفت با بخردان شهریار

که بر ما شود زین دژم روزگار

چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ

برون آوریدم به رای و به جنگ

فریدون ز ضحاک گیتی بشست

بترسم که آید ازان تخم رست

نباید که بر خیره از عشق زال

همال سرافگنده گردد همال

چو از دخت مهراب و از پور سام

برآید یکی تیغ تیز از نیام

اگر تاب گیرد سوی مادرش

زگفت پراگنده گردد سرش

کند شهر ایران پر آشوب و رنج

بدو بازگردد مگر تاج و گنج

همه موبدان آفرین خواندند

ورا خسرو پاک‌دین خواندند

بگفتند کز ما تو داناتری

به بایستها بر تواناتری

همان کن کجا با خرد درخورد

دل اژدها را خرد بشکرد

بفرمود تا نوذر آمدش پیش

ابا ویژگان و بزرگان خویش

بدو گفت رو پیش سام سوار

بپرسش که چون آمد از کارزار

چو دیدی بگویش کزین سوگرای

ز نزدیک ماکن سوی خانه رای

هم آنگاه برخاست فرزند شاه

ابا ویژگان سرنهاده به راه

سوی سام نیرم نهادند روی

ابا ژنده‌پیلان پرخاش جوی

چو زین کار سام یل آگاه شد

پذیره سوی پورکی شاه شد

ز پیش پدر نوذر نامدار

بیامد به نزدیک سام سوار

همه نامداران پذیره شدند

ابا ژنده‌پیل و تبیره شدند

رسیدند پس پیش سام سوار

بزرگان و کی نوذر نامدار

پیام پدر شاه نوذر بداد

به دیدار او سام یل گشت شاد

چنین داد پاسخ که فرمان کنم

ز دیدار او رامش جان کنم

نهادند خوان و گرفتند جام

نخست از منوچهر بردند نام

پس از نوذر و سام و هر مهتری

گرفتند شادی ز هر کشوری

به شادی درآمد شب دیریاز

چو خورشید رخشنده بگشاد راز

خروش تبیره برآمد ز در

هیون دلاور برآورد پر

سوی بارگاه منوچهر شاه

به فرمان او برگرفتند راه

منوچهر چون یافت زو آگهی

بیاراست دیهیم شاهنشهی

ز ساری و آمل برآمد خروش

چو دریای سبز اندر آمد به جوش

ببستند آئین ژوپین وران

برفتند با خشتهای گران

سپاهی که از کوه تا کوه مرد

سپر در سپر ساخته سرخ و زرد

ابا کوس و با نای روئین و سنج

ابا تازی اسپان و پیلان و گنج

ازین گونه لشکر پذیره شدند

بسی با درفش و تبیره شدند

چو آمد به نزدیکی بارگاه

پیاده شد و راه بگشاد شاه

چو شاه جهاندار بگشاد روی

زمین را ببوسید و شد پیش اوی

منوچهر برخاست از تخت عاج

ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج

بر خویش بر تخت بنشاختش

چنان چون سزا بود بنواختش

وزان گرگساران جنگ آوران

وزان نره دیوان مازندران

بپرسید و بسیار تیمار خورد

سپهبد سخن یک به یک یادکرد

که نوشه زی ای شاه تا جاودان

ز جان تو کوته بد بدگمان

برفتم بران شهر دیوان نر

نه دیوان که شیران جنگی به بر

که از تازی اسپان تکاورترند

ز گردان ایران دلاورترند

سپاهی که سگسار خوانندشان

پلنگان جنگی نمایندشان

ز من چون بدیشان رسید آگهی

از آواز من مغزشان شد تهی

به شهر اندرون نعره برداشتند

ازان پس همه شهر بگذاشتند

همه پیش من جنگ جوی آمدند

چنان خیره و پوی پوی آمدند

سپه جنب جنبان شد و روز تار

پس اندر فراز آمد و پیش غار

نبیره جهاندار سلم بزرگ

به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ

سپاهی به کردار مور و ملخ

نبد دشت پیدا نه کوه و نه شخ

چو برخاست زان لشکر گشن گرد

رخ نامداران ما گشت زرد

من این گرز یک زخم برداشتم

سپه را هم آنجای بگذاشتم

خروشی خروشیدم از پشت زین

که چون آسیا شد بریشان زمین

دل آمد سپه را همه بازجای

سراسر سوی رزم کردند رای

چو بشنید کاکوی آواز من

چنان زخم سرباز کوپال من

بیامد به نزدیک من جنگ ساز

چو پیل ژیان با کمند دراز

مرا خواست کارد به خم کمند

چو دیدم خمیدم ز راه گزند

کمان کیانی گرفتم به چنگ

به پیکان پولاد و تیر خدنگ

عقاب تکاور برانگیختم

چو آتش بدو بر تبر ریختم

گمانم چنان بد که سندان سرش

که شد دوخته مغز تا مغفرش

نگه کردم از گرد چون پیل مست

برآمد یکی تیغ هندی به دست

چنان آمدم شهریارا گمان

کزو کوه زنهار خواهد بجان

وی اندر شتاب و من اندر درنگ

همی جستمش تا کی آید به چنگ

چو آمد به نزدیک من سرفراز

من از چرمه چنگال کردم دراز

گرفتم کمربند مرد دلیر

ز زین برگسستم بکردار شیر

زدم بر زمین بر چو پیل ژیان

بدین آهنین دست و گردی میان

چو افگنده شد شاه زین گونه خوار

سپه روی برگشت از کارزار

نشیب و فراز بیابان و کوه

به هر سو شده مردمان هم گروه

سوار و پیاده ده و دو هزار

فگنده پدید آمد اندر شمار

چو بشنید گفتار سالار شاه

برافراخت تا ماه فرخ کلاه

چو روز از شب آمد بکوشش ستوه

ستوهی گرفته فرو شد به کوه

می و مجلس آراست و شد شادمان

جهان پاک دید از بد بدگمان

به بگماز کوتاه کردند شب

به یاد سپهبد گشادند لب

چو شب روز شد پردهٔ بارگاه

گشادند و دادند زی شاه راه

بیامد سپهدار سام سترگ

به نزد منوچهر شاه بزرگ

چنی گفت با سام شاه جهان

کز ایدر برو با گزیده مهان

به هندوستان آتش اندر فروز

همه کاخ مهراب و کابل بسوز

نباید که او یابد از بد رها

که او ماند از بچهٔ اژدها

زمان تا زمان زو برآید خروش

شود رام گیتی پر از جنگ و جوش

هر آنکس که پیوستهٔ او بود

بزرگان که در دستهٔ او بود

سر از تن جدا کن زمین را بشوی

ز پیوند ضحاک و خویشان اوی

چنین داد پاسخ که ایدون کنم

که کین از دل شاه بیرون کنم

ببوسید تخت و بمالید روی

بران نامور مهر انگشت اوی

سوی خانه بنهاد سر با سپاه

بدان باد پایان جوینده راه

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد فرهنگ بومی ایران

تنگه هرمز گلوگاه بلیات است و ما

قایق دزدان دریا را به آتش می کشیم

برد موشک های ایرانی کم از سجیل نیست

با همانها فوج اعدا را به آتش می کشیم

حتما بخوانید: متن در مورد ایران ، متن کوتاه و ادبی زیبا درباره عشق به میهن + ایران سرزمین ما 

شعر در مورد ایران از مولانا

چو برخاست از خواب با موبدان

یکی انجمن کرد با بخردان

گشاد آن سخن بر ستاره شمر

که فرجام این بر چه باشد گذر

دو گوهر چو آب و چو آتش به هم

برآمیخته باشد از بن ستم

همانا که باشد به روز شمار

فریدون و ضحاک را کارزار

از اختر بجوئید و پاسخ دهید

همه کار و کردار فرخ نهید

ستاره‌شناسان به روز دراز

همی ز آسمان بازجستند راز

بدیدند و با خنده پیش آمدند

که دو دشمن از بخت خویش آمدند

به سام نریمان ستاره شمر

چنین گفت کای گرد زرین کمر

ترا مژده از دخت مهراب و زال

که باشند هر دو به شادی همال

ازین دو هنرمند پیلی ژیان

بیاید ببندد به مردی میان

جهان زیرپای اندر آرد به تیغ

نهد تخت شاه از بر پشت میغ

ببرد پی بدسگالان ز خاک

به روی زمین بر نماند مغاک

نه سگسار ماند نه مازندران

زمین را بشوید به گرز گران

به خواب اندرد آرد سر دردمند

ببندد در جنگ و راه گزند

بدو باشد ایرانیان را امید

ازو پهلوان را خرام و نوید

پی باره‌ای کو چماند به جنگ

بمالد برو روی جنگی پلنگ

خنک پادشاهی که هنگام او

زمانه به شاهی برد نام او

چو بشنید گفتار اخترشناس

بخندید و پذرفت ازیشان سپاس

ببخشیدشان بی‌کران زر و سیم

چو آرامش آمد به هنگام بیم

فرستادهٔ زال را پیش خواند

زهر گونه با او سخنها براند

بگفتش که با او به خوبی بگوی

که این آرزو را نبد هیچ روی

ولیکن چو پیمان چنین بد نخست

بهانه نشاید به بیداد جست

من اینک به شبگیر ازین رزمگاه

سوی شهر ایران گذارم سپاه

فرستاده را داد چندی درم

بدو گفت خیره مزن هیچ دم

گسی کردش و خود به راه ایستاد

سپاه و سپهبد از آن کار شاد

ببستند از آن گرگساران هزار

پیاده به زاری کشیدند خوار

دو بهره چو از تیره شب درگذشت

خروش سواران برآمد ز دشت

همان نالهٔ کوس با کره نای

برآمد ز دهلیز پرده‌سرای

سپهبد سوی شهر ایران کشید

سپه را به نزد دلیران کشید

فرستاده آمد دوان سوی زال

ابا بخت پیروز و فرخنده فال

گرفت آفرین زال بر کردگار

بران بخشش گردش روزگار

درم داد و دینار درویش را

نوازنده شد مردم خویش را

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف ایران

ایران …

اگر دل تو را شکستند

تو را به بند کینه بستند

چه عاشقان بی‌نشانی

که پای درد تو نشستند

کلام شد گلوله باران

به خون کشیده شد خیابان

ولی کلام آخر این شد

که جان من فدای ایران …

تو ماندی و زمانه نو شد

خیال عاشقانه نو شد

هزار دل شکست و اخر

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ایران از مولانا

ورا پنج ترک پرستنده بود

پرستنده و مهربان بنده بود

بدان بندگان خردمند گفت

که بگشاد خواهم نهان از نهفت

شما یک به یک رازدار منید

پرستنده و غمگسار منید

بدانید هر پنج و آگه بوید

همه ساله با بخت همره بوید

که من عاشقم همچو بحر دمان

ازو بر شده موج تا آسمان

پر از پور سامست روشن دلم

به خواب اندر اندیشه زو نگسلم

همیشه دلم در غم مهر اوست

شب و روزم اندیشهٔ چهر اوست

کنون این سخن را چه درمان کنید

چگویید و با من چه پیمان کنید

یکی چاره باید کنون ساختن

دل و جانم از رنج پرداختن

پرستندگان را شگفت آمد آن

که بیکاری آمد ز دخت ردان

همه پاسخش را بیاراستند

چو اهرمن از جای برخاستند

که ای افسر بانوان جهان

سرافراز بر دختران مهان

ستوده ز هندوستان تا به چین

میان بتان در چو روشن نگین

به بالای تو بر چمن سرو نیست

چو رخسار تو تابش پرو نیست

نگار رخ تو ز قنوج و رای

فرستد همی سوی خاور خدای

ترا خود بدیده درون شرم نیست

پدر را به نزد تو آزرم نیست

که آن را که اندازد از بر پدر

تو خواهی که گیری مر او را به بر

که پروردهٔ مرغ باشد به کوه

نشانی شده در میان گروه

کس از مادران پیر هرگز نزاد

نه ز آنکس که زاید بباشد نژاد

چنین سرخ دو بسد شیر بوی

شگفتی بود گر شود پیرجوی

جهانی سراسر پر از مهر تست

به ایوانها صورت چهرتست

ترا با چنین روی و بالای و موی

ز چرخ چهارم خور آیدت شوی

چو رودابه گفتار ایشان شنید

چو از باد آتش دلش بردمید

بریشان یکی بانگ برزد به خشم

بتابید روی و بخوابید چشم

وزان پس به چشم و به روی دژم

به ابرو ز خشم اندر آورد خم

چنین گفت کاین خام پیکارتان

شنیدن نیرزید گفتارتان

نه قیصر بخواهم نه فغفور چین

نه از تاجداران ایران زمین

به بالای من پور سامست زال

ابا بازوی شیر و با برز و یال

گرش پیرخوانی همی گر جوان

مرا او بجای تنست و روان

مرا مهر او دل ندیده گزید

همان دوستی از شنیده گزید

برو مهربانم به بر روی و موی

به سوی هنر گشتمش مهرجوی

پرستنده آگه شد از راز او

چو بشنید دل خسته آواز او

به آواز گفتند ما بنده‌ایم

به دل مهربان و پرستنده‌ایم

نگه کن کنون تا چه فرمان دهی

نیاید ز فرمان تو جز بهی

یکی گفت زیشان که ای سر و بن

نگر تا نداند کسی این سخن

اگر جادویی باید آموختن

به بند و فسون چشمها دوختن

بپریم با مرغ و جادو شویم

بپوییم و در چاره آهو شویم

مگر شاه را نزد ماه آوریم

به نزدیک او پایگاه آوریم

لب سرخ رودابه پرخنده کرد

رخان معصفر سوی بنده کرد

که این گفته را گر شوی کاربند

درختی برومند کاری بلند

که هر روز یاقوت بار آورد

برش تازیان بر کنار آورد

⇔⇔⇔⇔

شعر فردوسی در مورد ایران صوتی

گور من گهواره من

قلب پاره پاره من

بگو از اونا که رفتن

تو رو بی صدا شکستن

بگو از اونا که موندن

دلتو اینجا شکستن

با همه عذاب دیروز

دل به فردای تو بستن

توی این روزای خوب هم

می­بینی که با تو هستن

اما من نه اهل سودام

نه به فکر ترک اینجام

اهل تو از ریشه تو

خاک تو خون تو رگهام

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ایران از مولانا

برآسود پس لشکر از هر دو روی

برفتند روز دوم جنگجوی

رده برکشیدند ایرانیان

چنان چون بود ساز جنگ کیان

چو افراسیاب آن سپه را بدید

بزد کوس رویین و صف برکشید

چنان شد ز گرد سواران جهان

که خورشید گفتی شد اندر نهان

دهاده برآمد ز هر دو گروه

بیابان نبود ایچ پیدا ز کوه

برانسان سپه بر هم آویختند

چو رود روان خون همی ریختند

به هر سو که قارن شدی رزمخواه

فرو ریختی خون ز گرد سیاه

کجا خاستی گرد افراسیاب

همه خون شدی دشت چون رود آب

سرانجام نوذر ز قلب سپاه

بیامد به نزدیک او رزمخواه

چنان نیزه بر نیزه انداختند

سنان یک به دیگر برافراختند

که بر هم نپیچد بران گونه مار

شهان را چنین کی بود کارزار

چنین تا شب تیره آمد به تنگ

برو خیره شد دست پور پشنگ

از ایران سپه بیشتر خسته شد

وزان روی پیکار پیوسته شد

به بیچارگی روی برگاشتند

به هامون برافگنده بگذاشتند

دل نوذر از غم پر از درد بود

که تاجش ز اختر پر از گرد بود

چو از دشت بنشست آوای کوس

بفرمود تا پیش او رفت طوس

بشد طوس و گستهم با او به هم

لبان پر ز باد و روان پر ز غم

بگفت آنک در دل مرا درد چیست

همی گفت چندی و چندی گریست

از اندرز فرخ پدر یاد کرد

پر از خون جگر لب پر از باد سرد

کجا گفته بودش که از ترک و چین

سپاهی بیاید به ایران زمین

ازیشان ترا دل شود دردمند

بسی بر سپاه تو آید گزند

ز گفتار شاه آمد اکنون نشان

فراز آمد آن روز گردنکشان

کس از نامهٔ نامداران نخواند

که چندین سپه کس ز ترکان براند

شما را سوی پارس باید شدن

شبستان بیاوردن و آمدن

وزان جا کشیدن سوی زاوه کوه

بران کوه البرز بردن گروه

ازیدر کنون زی سپاهان روید

وزین لشکر خویش پنهان روید

ز کار شما دل شکسته شوند

برین خستگی نیز خسته شوند

ز تخم فریدون مگر یک دو تن

برد جان ازین بی‌شمار انجمن

ندانم که دیدار باشد جزین

یک امشب بکوشیم دست پسین

شب و روز دارید کارآگهان

بجویید هشیار کار جهان

ازین لشکر ار بد دهند آگهی

شود تیره این فر شاهنشهی

شما دل مدارید بس مستمند

که باید چنین بد ز چرخ بلند

یکی را به جنگ اندر آید زمان

یکی با کلاه مهی شادمان

تن کشته با مرده یکسان شود

تپد یک زمان بازش آسان شود

بدادش مران پندها چون سزید

پس آن دست شاهانه بیرون کشید

گرفت آن دو فرزند را در کنار

فرو ریخت آب از مژه شهریار

حتما بخوانید: متن در مورد آزادی ایران ، متن ادبی و سخنان زیبا درباره رهایی و آزادی زندانی

شعر درباره ایران از سعدی

دوستت دارم
خاک حاصلخیز برای خوشه های عشق
تو را مژده می دهم
که به یکدیگر می رسیم
همان طور که کوه به کوه
و پس از ما
باید نشانه های راه که به سوی وطن می روند
دگرگون شوند
پس عشق ادامه دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ایران از مولانا

چو دشت از گیا گشت چون پرنیان

ببستند گردان توران میان

سپاهی بیامد ز ترکان و چین

هم از گرزداران خاور زمین

که آن را میان و کرانه نبود

همان بخت نوذر جوانه نبود

چو لشکر به نزدیک جیحون رسید

خبر نزد پور فریدون رسید

سپاه جهاندار بیرون شدند

ز کاخ همایون به هامون شدند

به راه دهستان نهادند روی

سپهدارشان قارن رزم‌جوی

شهنشاه نوذر پس پشت اوی

جهانی سراسر پر از گفت و گوی

چو لشکر به پیش دهستان رسید

تو گفتی که خورشید شد ناپدید

سراپردهٔ نوذر شهریار

کشیدند بر دشت پیش حصار

خود اندر دهستان نیاراست جنگ

برین بر نیامد زمانی درنگ

که افراسیاب اندر ایران زمین

دو سالار کرد از بزرگان گزین

شماساس و دیگر خزروان گرد

ز لشکر سواران بدیشان سپرد

ز جنگ آوران مرد چون سی هزار

برفتند شایستهٔ کارزار

سوی زابلستان نهادند روی

ز کینه به دستان نهادند روی

خبر شد که سام نریمان بمرد

همی دخمه سازد ورا زال گرد

ازان سخت شادان شد افراسیاب

بدید آنکه بخت اندر آمد به خواب

بیامد چو پیش دهستان رسید

برابر سراپرده‌ای برکشید

سپه را که دانست کردن شمار

برو چارصد بار بشمر هزار

بجوشید گفتی همه ریگ و شخ

بیابان سراسر چو مور و ملخ

ابا شاه نوذر صد و چل هزار

همانا که بودند جنگی سوار

به لشکر نگه کرد افراسیاب

هیونی برافگند هنگام خواب

یکی نامه بنوشت سوی پشنگ

که جستیم نیکی و آمد به چنگ

همه لشکر نوذر ار بشکریم

شکارند و در زیر پی بسپریم

دگر سام رفت از در شهریار

همانا نیاید بدین کارزار

ستودان همی سازدش زال زر

ندارد همی جنگ را پای و پر

مرا بیم ازو بد به ایران زمین

چو او شد ز ایران بجوییم کین

همانا شماساس در نیمروز

نشستست با تاج گیتی فروز

به هنگام هر کار جستن نکوست

زدن رای با مرد هشیار و دوست

چو کاهل شود مرد هنگام کار

ازان پس نیابد چنان روزگار

هیون تکاور برآورد پر

بشد نزد سالار خورشید فر

حتما بخوانید: شعر در مورد وطن ، پرستی و وطن ایران و افغانستان و وطن فروشی

شعر درباره ایران از شهریار

ای که هستی با سکوت آتش بیار معرکه

ما تو را هم زشت کردارا به آتش می کشیم

آن زمان بگذشت قشری حکم بر دنیا کند

ما غرور حکمفرما را به آتش می کشیم

ای که با افسانه بر جام بستی دست ما

ما بساط فتنه افزا را به آتش می کشیم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ایران از مولانا

پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه

بشد آگهی تا به توران سپاه

ز نارفتن کار نوذر همان

یکایک بگفتند با بدگمان

چو بشنید سالار ترکان پشنگ

چنان خواست کاید به ایران به جنگ

یکی یاد کرد از نیا زادشم

هم از تور بر زد یکی تیز دم

ز کار منوچهر و از لشکرش

ز گردان و سالار و از کشورش

همه نامداران کشورش را

بخواند و بزرگان لشکرش را

چو ارجسپ و گرسیوز و بارمان

چو کلباد جنگی هژبر دمان

سپهبدش چون ویسهٔ تیزچنگ

که سالار بد بر سپاه پشنگ

جهان پهلوان پورش افراسیاب

بخواندش درنگی و آمد شتاب

سخن راند از تور و از سلم گفت

که کین زیر دامن نشاید نهفت

کسی را کجا مغز جوشیده نیست

برو بر چنین کار پوشیده نیست

که با ما چه کردند ایرانیان

بدی را ببستند یک یک میان

کنون روز تندی و کین جستنست

رخ از خون دیده گه شستنست

ز گفت پدر مغز افراسیاب

برآمد ز آرام وز خورد و خواب

به پیش پدر شد گشاده زبان

دل آگنده از کین کمر برمیان

که شایستهٔ جنگ شیران منم

هم‌آورد سالار ایران منم

اگر زادشم تیغ برداشتی

جهان را به گرشاسپ نگذاشتی

میان را ببستی به کین آوری

بایران نکردی مگر سروری

کنون هرچه مانیده بود از نیا

ز کین جستن و چاره و کیمیا

گشادنش بر تیغ تیز منست

گه شورش و رستخیز منست

به مغز پشنگ اندر آمد شتاب

چو دید آن سهی قد افراسیاب

بر و بازوی شیر و هم زور پیل

وزو سایه گسترده بر چند میل

زبانش به کردار برنده تیغ

چو دریا دل و کف چو بارنده میغ

بفرمود تا برکشد تیغ جنگ

به ایران شود با سپاه پشنگ

سپهبد چو شایسته بیند پسر

سزد گر برآرد به خورشید سر

پس از مرگ باشد سر او به جای

ازیرا پسر نام زد رهنمای

چو شد ساخته کار جنگ آزمای

به کاخ آمد اغریرث رهنمای

به پیش پدر شد پراندیشه دل

که اندیشه دارد همی پیشه دل

چنین گفت کای کار دیده پدر

ز ترکان به مردی برآورده سر

منوچهر از ایران اگر کم شدست

سپهدار چون سام نیرم شدست

چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن

جز این نامداران آن انجمن

تو دانی که با سلم و تور سترگ

چه آمد ازان تیغ زن پیر گرگ

نیا زادشم شاه توران سپاه

که ترگش همی سود بر چرخ و ماه

ازین در سخن هیچ گونه نراند

به آرام بر نامهٔ کین نخواند

اگر ما نشوریم بهتر بود

کزین جنبش آشوب کشور بود

پسر را چنین داد پاسخ پشنگ

که افراسیاب آن دلاور نهنگ

یکی نره شیرست روز شکار

یکی پیل جنگی گه کارزار

ترا نیز با او بباید شدن

به هر بیش و کم رای فرخ زدن

نبیره که کین نیا را نجست

سزد گر نخوانی نژادش درست

چو از دامن ابر چین کم شود

بیابان ز باران پر از نم شود

چراگاه اسپان شود کوه و دشت

گیاها ز یال یلان برگذشت

جهان سر به سر سبز گردد ز خوید

به هامون سراپرده باید کشید

سپه را همه سوی آمل براند

دلی شاد بر سبزه و گل براند

دهستان و گرگان همه زیر نعل

بکوبید وز خون کنید آب لعل

منوچهر از آن جایگه جنگجوی

به کینه سوی تور بنهاد روی

بکوشید با قارن رزم زن

دگر گرد گرشاسپ زان انجمن

مگر دست یابید بر دشت کین

برین دو سرافراز ایران زمین

روان نیاگان ما خوش کنید

دل بدسگالان پرآتش کنید

چنین گفت با نامور نامجوی

که من خون به کین اندر آرم به جوی

⇔⇔⇔⇔

ایران در شعر حافظ

سرخ و سفید و سبز است ،این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس ، شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم طوسی ، شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما ، دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کورش ، ای مهر آریائی

بی نام تو وطن نیز ، نام و نشان ندارد

حتما بخوانید: شعر مولانا ، درباره امید به زندگی و در مورد مهربانی و خدا و دوست و اشعار عارفانه

شعر درباره ی ایران از پروین اعتصامی

بفرمود تا موبدان و ردان

ستاره‌شناسان و هم بخردان

کنند انجمن پیش تخت بلند

به کار سپهری پژوهش کنند

برفتند و بردند رنج دراز

که تا با ستاره چه دارند راز

سه روز اندران کارشان شد درنگ

برفتند با زیج رومی به چنگ

زبان بر گشادند بر شهریار

که کردیم با چرخ گردان شمار

چنین آمد از داد اختر پدید

که این آب روشن بخواهد دوید

ازین دخت مهراب و از پور سام

گوی پر منش زاید و نیک نام

بود زندگانیش بسیار مر

همش زور باشد هم آیین و فر

همش برز باشد همش شاخ و یال

به رزم و به بزمش نباشد همال

کجا بارهٔ او کند موی تر

شود خشک همرزم او را جگر

عقاب از بر ترگ او نگذرد

سران جهان را بکس نشمرد

یکی برز بالا بود فرمند

همه شیر گیرد به خم کمند

هوا را به شمشیر گریان کند

بر آتش یکی گور بریان کند

کمر بستهٔ شهریاران بود

به ایران پناه سواران بود