انشا در مورد یک روز سرد زمستانی را توصیف کنید



انشا در مورد یک روز سرد زمستانی را توصیف کنید را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

انشا در مورد زمستان | ۱۳ انشا درباره فصل سرد و برفی زمستان

انشا در مورد زمستان | ۱۳ انشا درباره فصل سرد و برفی زمستان

انشا در مورد زمستان | ۱۳ انشا درباره فصل زمستان برای پایه های مختلف

فصل های مختلف و توصیف آنها همیشه موضوع انشا مورد علاقه معلمین بوده و هست ، انشا در مورد زمستان نیز با توجه به زیبایی هایی طبیعی فصل زمستان از این قاعده مستثنی نیست به همین جهت ما هم در دلبرانه برای کمک به دانش آموزان و بیشتر اولیایی که مجبورند انشای کودکانشان را بنویسند :))) این متن را که شامل ۱۳ انشا مختلف درباره زمستان با موضوعات و نگاه ها و سبک ها نگارشی مختلف است برای شما جمع آوری کرده ایم . امیدوارم مفید باشد.

انشا-در-مورد-زمستان-۲

انشا در مورد زمستان شماره یک

موضوع انشا : زمستان را دوست دارم

به نام آفرینده فصل ها انشا خود را آغاز میکنم .

من فصل زمستان را دوست دارم .

همه فصل ها زیبا هستند ، هر کدام یک جور قشنگی دارند .

بهار پر از گل های زیباست ، تابستان گرم و پر نور است ، پاییز همه درخت ها رنگارنگ میشوند ولی زمستان هم زیباست.

من فصل زمستان را به خاطر روز های برفی خیلی دوست دارم .

وقتی برف می آید میتوانیم آدم برفی درست کنیم و با دوست های خود برف بازی کنیم که خیلی کیف میدهد.

وقتی زمستان میشود در خیابان ها لبو و باقالی داغ می فروشند که سرما خیلی میچسبد .

البته گاهی آدم در فصل زمستان مریض میشود و باید به دکتر برود و داروی بخورد ولی من باز هم فصل زمستان را دوست دارم .

فقط بدی زمستان این است که ممکن است کسی در زمستان لباس گرم یا بخاری نداشته باشد .

من در زمستان همیشه میترسم اگر کسی بخاری نداشته باشد مریض بشود .

دوست دارم وقتی بزرگ شدم به کسانی که پول ندارند کمک کنم که بخاری و کاپشن و لبو برای بچه هایشان بخرند.

این بود انشای من .

هر فصلی برای خودش قشنگ است و ما باید همیشه به فکر همدیگر باشیم و به هم کمک کنیم .

انشا در مورد زمستان (۲)

انشا در مورد زمستان شماره دو

موضوع انشا : زمستان را با یلدا ، آدم برفی حیاط ، سرما ، عظمت و معصومیتش دوست دارم

زمستان است. هوا سرد است.

چه بیچاره ها آدم هایی که ندارند سرپناهی برای شب هایی به درازی شب یلدا.

یلدا اولین شب است. اولین شب سال، سالمان زمستان است، یعنی من دوست دارم که سال با زمستان شروع شود. من زمستانیم.

شاید نباید از ترحم صحبت کنیم. زمستان خشک و خشن است.

خشونتی که در آن طراوت جاریست، طراوتی مانند زندگی.

شاید به نظر آید همه مرده اند، اما این مردگی نیست، خشوع طبیعت است در برابر عظمت زمستان.

می گویند زمستان مبارزه ای است، مبارزه ای بین ماندن و نماندن، اما فکر می کنم اشتباه است.

زمستان برهه ایست برای نشان دادن لیاقت ها. آن که دارد لیاقت ماندن را، منتخب می شود. پس آدم های بزرگند که می مانند.

کم نیستند کسانی که متنفرند از این فصل پرموهبت و چه بسیار دارند علاقه به بهار.

آنها بهار را عروس می دانند، یعنی عروسش کردند.

چنان از آن یاد می کنند که حتی بعضی مواقع در وصف هم نمی گنجد، اما در برابر شکوه و جلال زمستان هیچ نیست.

وقتی چشم به باغچه ی برف نشسته ی حیاط می اندازیم، برف را آن چنان مظلومانه می توان دید

که در روی زمین با تواضع و فروتنی وصف ناپذیری روی زمین جای گرفته. چه چیز از این بالا تر است؟ آیا این زیباست یا آن برگ های سبز بهار؟

آدم برفی کوچکی در گوشه ی حیاط با چشمانی سرمه شده، چشم به در حیاط دوخته،

انگار منتظر است. منتظر کسی، چیزی یا نسیمی.

دلمان تنگ می شود برای سردی زمستان، برای برف هایش، برای سفیدیش.

سفیدی بی لک و یکدست. آدم برفی کم کمک آب دماغش می آید، انگار گرما خورده. دیگر قرص های مسکن و پنی سیلین درمانش نمی کند.

شب چهارشنبه است و چهارشنبه سوری، آخرین چهارشنبه ی سال. بهار می آید.

آدم برفی مان دیگر نیست. شال گردنش روی زمین است، هویجی که روی آن افتاده و …

من زمستانی ام و زمستان را بهمه شکوه و ابهت و زیبایی های پنهانی که دارد می ستایم .

انشا در مورد زمستان (۱۰)

انشا در مورد زمستان شماره سه

موضوع انشا : زمستان زیباست 

خداوند زیباست و آفرینده زیبایی ها …

زیبایی که مدام در هر روز در هر فصل در برابر چشمام ما قرار میدهد ،

زیبا مثل دانه های معصوم برف

آن گاه که دانه های ظریف برف رقصان بر زمین می نشینند.

در آن هنگام که برگ درختان دانه دانه بر زمین می افتند و زمین را فرش می کنند.

آن هنگام که ناله ی پرندگان گرسنه در برف مانده در بیابان به آسمان می رسد.

در ان هنگام است که زمستان با قدم های سرد و آرام به سرزمین ما می رسد.

در سوز سرما آتش درون بخاری ها همچون دل من و تو گرم است.

سپاهیان ابر های سیاه در بلندای آسمان به جنگ هم می روند وصدای شمشیر های آن ها چون رعد سینه ی آسمان را می شکافد

در آخر اشک سپاهیان شکست خورده بر آن گندم زار می چکد اشکی که برای ما رحمت است.

توپ خورشید در زیر لحاف ابر ها گم شده بوران می آید و برف ها پر می کشند

درختان عریان شده در پاییز لباس سپید به تن می کنند.

و این ها تنها گوشه ای از زیبایی زمستان است . زمستان زیباست

انشای کوتاه خود را با این دعای زیبا در قالب  شعر به پایان می برم :

دعا میکنم غرق باران شوی

چو بوی خوش یاس و ریحان شوی

دعا میکنم در زمستان عشق

بهاری ترین فصل ایمان شوی

انشا در مورد زمستان (۹)

انشا در مورد زمستان شماره چهار

موضوع انشافصل زمستان را توصیف کنید.

زمستان آغاز شد و من هم انشای خود را با این دعا آغاز میکنم

مواظب گرمای دلت باش

تا کاری که زمستان با زمین کرد ،

زندگی با دلت نکند

پس از اتمام پاییز،زمستان کوله بار سرد خود را بر زمین میگذارد

زمستان فصلی است،سفید…

این فصل آخرین فصل سال است

روزها،ماه ها،در پی هم میگذرند ….

تا به این فصل زیبا میرسیم

در این فصل درختان لباس عریانی به تن میکنند

همه ی خیابان ها،کوچه ها عروس میشوند…

عروسی از جنس سرما،از جنس آرامش

کوله بار این فصل پر از برف و پر از ترانه های بارانی است…..

ترانه های بارانی هم کوله بار بارانی و غم خود را در این فصل میگذارند

این فصل روح لطیفی به شاهرگ هستی می بخشد

در این فصل عقل ها حیران میشود از زیبایی های طبیعت

حرف های ناگفته ای در این فصل در ژرفای جانمان باقی میماند

هم چنان که در این فصل برف و باران میبارد…..

قصه ای که نامش زندگی است هم چنان جریان دارد…..

امیدوارم که در این فصل دل ها همچون این فصل ….

سرد و بارانی نشود….

اما آخر این فصل مانند فصل های بی وفای دیگر هوس رفتن میکند

کاش زمستان کفش داشت…..

و او را نگه میداشتم ،…..

در را به رویش قفل میکردم…..

و چه کارها که برای ماندنش انجام نمیدادم

تا مرا با این همه زیبایی تنها نگذارد….

اما من چه بخواهم و چه نخواهم میرود…….

اما با رفتن او سال جدیدی آغاز میشود….

که فصل بهار فرا میرسد که جشن طبیعت است……

در پایان انشای زمستانی خود را با شعری بهاری به پایام می برم به امید شادی کسانی که دوستشان دارم

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

کسی گل بدمد و باز تو در گل باشی

انشا در مورد زمستان (۸)

انشا در مورد زمستان شماره پنج

برای پایه تحصیلی :کودکان -نوجوانان ( این متن به علت سادگی هم برای کودکان هم نوجوانان قابل استفاده است )

موضوع انشا : در مورد فصل زمستان و ویژگی های آن توضیح دهید.

سال چهارفصل دارد،به اسم های بهار،تابستان،پاییز و در اخر زمستان،فصل سرما و برف و باران. با نام خداوند آفریننده زیبایی ها قلم در درست میگیرم و انشا خود را در مورد فصل چهارم سال یعنی زمستان زیبا آعاز میکنم .

زمستان همیشه حامل برف و باران و سرما بوده است وهمیشه خواهدبود.

فصلی که خیلی از مردم ان را به خواب طبیعت تعبیر می کنند.

فصلی که روح ازبدن طبیعت خارج می شودوبه خواب موضعی می رودتا که نوروز و بهار فره برسد

ودوباره طبیعت نفسی تازه بکشدودباره زیبایی های خودرا به نمایش برساند.

زمستان فصلی است که ابرهای سیاه،اسمان را می پوشاند

وازان هابرف های سفید همچون مرواریدبه زمین می نشیندو زمین را سپیدپوش می کند.

گویی طبیعت لباس سپیدی پوشیده تا خودرا برای روز عیدوبهاراماده کندوجشن و پایکوبی به راه کند

باامدن زمستان و باران زمین از اب و برکت خداوندسیراب می شودو درختان و زمین کم کم از بستر و ارامگاه خود بیرون می اید

گویی که دوباره متولدشده اند.فصل زمستان همچون همه ی فصل ها سه ماه دارد به نام های دی و بهمن واسفند.

دراین فصل بعضی از حیوانات به خواب زمستانی می روندمانندمار،مارمولک و خرس

و پرندگان به علت سرما از منطقه ی سردسیر به منطقه ی گرم سیر مهاجرت می کنند

و همچنین دراین فصل سفره های زیرزمینی و چشمه ها و رودخانه ها پراب می شوندو زمین را برای کشت و کاربهاری اماده می کنند.

زمستان یکی از پرنشانه ترین فصل های خداوندمی باشد.این فصل این نتیجه را به ما می دهد که خداوندقادر و توانا می تواند مردگان را در روز رستاخیز زنده کندو بهار بعداز امدن زمستان بهترین نشانه ی ان می باشد.

منبع : ansha.ir

انشا در مورد زمستان (۳)

انشا در مورد زمستان شماره شش

برای پایه تحصیلی :نوجوانان – کودکان  ( این متن به علت سادگی هم برای کودکان هم نوجوانان قابل استفاده است )

موضوع انشا : زیبایی های فصل زمستان را توصیف کنید.

به دل نا گفته صدها حرف دارم
میان سینه زخمی ژرف دارم
به روی پوستین سالخوردم
زمستان در زمستان برف دارم

زمستان باکوله باری ازسرما فرامی رسد وسردی این فصل نو،باهمه ی خوبی ها وبدی هایش،آغازمی شود.

زمستان فصل سردی وبرف های سپیدی است که،روی پشت بام خانه ها،بیش ازپیش خودنمایی می کند.

درفصل زمستان،رودخانه هایخ می بندند،

درختان به خواب می روند وطبیعت پس ازسه فصل کوشش،استراحت خودراآغاز می کند.

دراین فصل،درختان برهنه می شوند تابرای فصل بعدی لباس نو برای خود،مهیاکنند.

زمستان با تمام سردی و بی رنگی اش،مهربان است.

درزمستان میوه هایی به بارمی نشینند که سردی این فصل را،برای همگان شیرین می سازد.

آمدن این فصل سرد باخود موهبت های فراوانی به همراه دارد.

برف بازی های کودکانه وقهقهه های نشاط آور موهبتی است که یادآور جریان داشتن زندگی می باشد.

یلدا،بلندترین شب سال،درآغازفصل زمستان است.

دورهم جمع شدن خانواده هاوگرفتن فال حافظ وخوردن دانه های سرخ انار که بی شباهت به یاقوت های گران بها نیستند،

شیرینی این فصل را دوچندان می نماید.

زمستان هرچند سرد،فصل گرمی قلب های خانواده هایی است که،درکنارکرسی به شاهنامه خوانی می پردازند.

دراین فصل زمین،لباسی که مانند لباس عروس است می پوشد ومنتظر است تا داماد خود باسرسبزی اش اوراسفید بخت کند!

دریغ که سردی و سرسبزی به هم نمی رسند.

شب هایی که ستارگان برفرازآسمان خودنمایی می کنند،

ازهرمؤقع دیگر خواستنی تر می شوند ومن کودکی را دیدم که می خواست بانردبام خانه اش آسمان رادرنوردد

وستاره هارادرآغوش بگیرد تامبادا،آن ها سردشان شود!

خوابیدن درفصل زمستان حالی دیگردارد.

درست نمیدانم اناشاید این درخت های برهنه هم احساس مرادارند.

کسی چه می داند،شاید این فصل سپیدی ازفصل سرسبزی که همه آن رابه رخ زمستان می کشند،مهربان ترباشد.

زندگی درحرکت است باتمام خوشی ها،ناخوشی ها،سردی ها وسبزی ها.

درنظرمن عاشقانه ترین فصل،فصل زمستان است.

برف های نشسته روی نیمکت های پارک جلوه ی این فصل پرازعشق رانمایان می کند

و کسی که باتمام این زیبایی ها،فصل زمستان رادوست ندارد قلبش تماشایی است.

زمستان می رود وبهارمی رسد.ننه سرما رخت های خودراجمع می کند

وجایش رابه عمو نوروز قرض می دهد.

زندگی همین لحظه های خوشی است که این فصل هارارقم می زند. وقتی کودکی پابه دنیا می گذارد،درگوشش نغمه ی خوش اذان رازمزمه می کنند ووقتی کسی روی درنقاب خاک کشید، نمازی بی اذان برایش می خوانند.گویی مدت زندگی به اندازه ی فاصله ی بین اذان تانمازاست وافسوس چه فاصله کوتاهی!

انشا در مورد زمستان (۱)

انشا در مورد زمستان شماره هفت

موضوع انشا: یک روز برفی در زمستان را توصیف کنید

تنیده روی ذهن ام تور رویا
قلم در دست، در کنج اتاقی
نشسته شاعری تنهای تنها

دی شب پشت پنجره ی ما و تمام پنجره های دیگر برف آمد. همه جا نشست و نور ماه را به تاریکی میان اتاق ها انداخت. نیمه شب که من به دلایلی هنوز مثل جغد عجیب و مرموزی بیدار بودم لایه ای از برف دیگر همه جا را پوشانده بود و جالب تر این که صبح روز بعد آن لایه ی تمیز و دست نخورده ضخیم و ضخیم تر شده بود.

سکوت برف زیبا بود و قرت قرت خشک و پوک قدم های مردم آزار من از آن هم زیبا تر. من برای کار بخصوصی از خانه بیرون نرفته بودم. حتی برای برف بازی هم نرفته بودم. و بنابراین جز کفش های کتانی و می توان گفت کهنه ام حوصله ی پوشیدن چیز دیگری را نداشتم. من در طول راه مثل همیشه به چیز های زیادی فکر کردم. فکر کردم و کفش های خیسم را با کیف و لجاجت خاصی میان برف های مرتب و تازه بر هم نشسته کشیدم.

آنقدر غرق فکر بودم که به سرما هم اهمیت چندانی ندادم. گرچه از حق نباید گذشت که زیاد هم پوشیده بودم. به هر حال آن چه امروز گذشت فرق چندانی با آن چه در یک روز غیر برفی ممکن بود برای من اتفاق بیفتد نداشت و من در حالی که به یاد آن زلزله ی کذایی با جدیت مراقب سرزدن هرگونه ناشکری از جانب خود بودمآهسته به این فکر می کردم که چرا زندگی بعضی بچه ها این همه یک نواخت و آرام است.

و باز خیلی زود صدایی مثل صدای دوستی که اولین بار جواب این سوالم را داد در من تکرار کرد مهم قلب و فکر آدمیزاد است نه اطرافش و من می دانم تا مدتی گرچه کوتاه باز با همین جواب ساده قانع خواهم شد و در راه آمد و رفت هایم در افکار و خیالات عجیب دیگری غرق خواهم گشت.

انشا در مورد زمستان (۴)

انشا در مورد زمستان شماره هشت

موضوع انشا: توصیف زمستان از زبان یک کودک فقیر روستایی

زمستان فصل زیبایی است ولی چون سرد است ما باید به کسانی که بخاری و لباس گرم نداریم کمک کنیم .

این انشا را از زبان یک کودک فقیر آغاز میکنم .

زمستان یک فصلی هست که بعد از فصل پاییز است.

در زمستان روی درختها برف می ریزد.

وقتی که برف باریدن تمام می شود ما می توانیم در زیر درخت برویم و آن را تکان تکان بدهیم تا دوباره برف ببارد.

من این کار را دوست می دارم. مادر من این کار را دوست نمی دارد.

چون هروقت من این کار را می کنم مادرم می گوید ” این کارو نکن. سرما می خوری پول نداریم تو را به دکتر ببریم .”

مادر من زن مهربانی است. من او را دوست می دارم.

خانم معلم ما می گوید درختها در فصل زمستان خوابیده اند و دوباره در فصل بهار بیدار شدند.

زمستان یک فصلی هست که در آن هوا سرد بوده است. ما در خانه بخاری داریم ولی آن کار نمی کند.

ما باید در آن نفت بریزیم ولی پدرم این کار را نمی کند. او می گوید در خانه برای نفت خریدن ما پول نداریم.

یک شب که خیلی در آن سردم بود از رختخوابم بلند شدم و به نزد پدرم رفتم و او را با سرعت تکان تکان دادم تا بیدارش کنم

و به او بگویم که سردم بوده است. وقتی او را بیدار کردم او من را کتک زد و من در زیر پتوی خودم رفتم و گریه کردم.

در زمستان باران هم می بارد و روی زمین جمع می شود. در کفشهای من دو سولاخ بزرگ دارد و یک سولاخ کوچک هم هست

و در آنها آب فرو می رود. همیشه پاهای من در زمستان یخ زده بوده است. در زمستان ممکن است مردم بمیرند.

در پارسال یکی از همسایه های ما از سرما مرد. آنها بخاری نداشته اند.

ما بخاری داریم ولی کار نمی کند. بخاری خیلی چیز خوبی است و در زمستان برای ما خیلی لازم داریم.

در زمستان پرنده های قشنگ به مسافرت می روند و کلاغ می آید. کلاغ قارقار می کند.

آنها برای درختها لالایی می گویند وگرنه درختها خوابشان نمی توانند ببرد.

وقتی درختها در خواب هستند پدرم شاخه های آنها را میبرد.

او می گوید آنها در خواب هستند و دردشان نمی کند. من یک برادر کوچک دارم.

من در زمستان آدم برفی درست کرده ام.

مــن در حیات آدم برفی درست کرده ام. آدم برفی من هیچوقت دماق ندارد. آدم برفی من نمی تواند نفس بکشد و زود می میرد.

من در کارتن دیده ام که دماق آدم برفی از هویج است. مادرم به من هویج نداده است.

ولی یک بار من در آشپزخانه رفتم و یک دانه هویج که داشتیم دزدیدم

و آن را دماق آدم برفی کردم و او توانست که نفس بکشد و خیلی خوشحال شد.

وقتی مادرم فهمید خیلی ناراحت شد.

من فصل زمستان را دوست می دارم.

این انشا از زبان یک کودک فقیر و روستایی است و به ما می آموزد زمستان بجز زیبایی ها و تفریحاتی که برای ما دارد روز های سختی برای خانوده های فقیر و روستایی محسوب می شود و شاید بهترین روز هایی که ما در آن برای کمک به هم نوعان خود آزموده می شویم .

انشا در مورد زمستان شماره نه

موضوع انشا:زمستان با توصیفات ادبی و شاعرانه توصیف کنید.

من در انتظار آمدن زمستان با آن کوله بار پر از برف و سرما انشای خود را آغاز میکنم .

دوباره می آید، هر سال همین موقع می آید. کوله بارش را جمع می کند و به سوی پاییز می آید.

پاییز هم کاسه ای آب برای بدرقه اش می ریزد ولی قدم زمستان آنقدر سرد است که برف بر روی تپه شروع به باریدن می کند.

بله زمستان آمد، بعد از پاییز هر سال این گونه است .

ولی امسال و سال های بعد زمستان شاید مهربان باشد و شاید قدمش سرد نباشد و شاید برفی نیاید.

سنجابی که فندق هایش را کنار درختی پنهان کرده با اشتیاق به سمت خانه اش می دود و همچون ستاره ای درخشان می خندد.

زمین نیز با طراوت و شادابی از گرسنگی اش می گذرد و غذای ذخیره شدهی او را نمی قاپد چون اگر غذایش را بخورد

او دیگر غذایی برای خوردن ندارد و زمین طرفدار عدل و داد است.

درختان مانند اسکلت های بلور آجین در میان جنگل نمایان اند

و قندیل های نقره ای و درخشنده ی کنارهی غار روشن کننده ی تاریکی سرما اند.

سرما ناراحت است چون آفتاب ناراحت است

و همچنین درخت که دیگر نمی تواند سر سبزی چمنزار را ببیند و در اعماق آن سفر کند.

آفتاب نظاره کنننده ی این منظره است. او برف را می بیند، سنجاب را می بیند و همچنین پنبه های خیس و نم دار ننه سرما.

سرما می گوید که لحاف ننه سرما پاره شده ولی ننه سرما می گوید لحاف خدا پاره شده،

من نمی دانم کدام درست است ولی میدانم که خداوند لحاف کسی را بی خود و بی جهت پاره نمی کند،

حتمأ سرما خشمگین آب پاییز را به یخ تبدیل کرده و پاییز ناراحت شده است.

ولی صحبت سرما و دندان پاییز نگذاشت بگوید که او برگ درختانش ریخته است.

و این حس همکاری اینجا هست، نه در شهر،

در آنجا نفس کز گرمگاه سینه می آید بیرون ابری شود تاریک و مه در آسمان تیره ی سرما پنهان می کند مارا .

نمی زارد ببینیم یکدگر را و حل کنیم درد و ناله ی مردمان شهرمان را.

انشا در مورد زمستان (۶)

انشا در مورد زمستان شماره ده

موضوع انشا : فصل زمستان

قلم در دست میگیرم و زیبایی ها و زشتی های زمستان را این گونه آغاز میکنم .

به گوش ام خش خش پاییز زرد است

دل ام میعادگاه زخم و درد است

نمی آید صدایی از در و دشت

“هوا بس ناجوانمردانه سرد است”

دی با عصبانیت وارد خانه میشود.

نسیم بی رحمانه از زمین و زمان روح میگیرد.تن باغچه ها مانند کویر خشک و پیر میشود.

درخت با پاهای برهنه زیر برف لرزه میزند.

دانه های برف رقص کنان بر روی زمین می نشینند.

درخت رخت دامادی و عروس آن یعنی باغچه لباس عروس می پوشد.

گل درون گلدان،کم کم می میرد.گلدان از مرگ هم صحبتش به غم می نشیند.

چه شب هایی که گل و گلدان بی بهانه با هم صحبت می کردند

رود ها از حرکت می ایستند . جوی ها یخ می زنند.قندیل های یخ مانند خنجر تیز می شوند .

قندیل ها از دور برق میزنند و خود نمایی میکنند.

گنجشک ها دیگر بازی نمیکنند.این روز ها فقط روی سیم های برق یک گوشه کز میکنند.

روی گنجشک برف مینشیند و مثل بید می لرزد.

بچه ها با لباس گرم به بیرون می زنند. گلوله های برفی درست می کنند و به سر و کله هم می زنند.

مادر هایشان از دور نگاهشان میکنند که خدایی نکرده بچه عزیز دردانه شان آسیبی نبیند.

زمستان یکی از فصل های زیبای خداوند است.درست است کمی سرد و بی روح است ولی در آن زندگی نهفته شده است که برای دیدن آن چشم دل می خواهد. و برای دیدن زیبایی های این سرمای ناجوانمرد میباید که چشم های دل را بگشایی.

به قول شاعر ، چشم دل باز کن که جان بینی ، آنچه نادیدنی ست آن بینی

انشا در مورد زمستان (۷)

انشا در مورد زمستان شماره یازده

موضوع انشابا تماشای فصل زمستان و تغییر فصل ها چه نتیجه ای می گیرید؟

با من در این انشا همراه باشید تا باشما از سلطنت کوتاه زمستان و زیبایی های ان بگویم .

زمستان فصل سوز و سرما است

فصلی است که روی درختان شکوفه های برفی می گذارند.

بر روی خاک گل های یخی می کارد و روی پنجره ی اتاق من جامه ای سفید می اندازد

زمستان سپیدی قبل از سبزی است

زمستان برای خود هر ساله سلطنتی کوتاه ولی باشکوه درست می کند چنان سلطنتی می سازد که به او قوی ترین فصل سال می گویند.

قدرتی که درختان را می خواباند آب ها را منجمد می کند

پرندگان را فراری می دهد به گرمای طاقت فرسای زمین غلبه می کند

بر روی آسمان توری ابری می کشد وبرف و باران می بارد و آهنگ رعدو برق و طوفان از سر می دهد

و آدم برفی های کوچک و بزرگ را سربازان قصر خود قرار می دهد قصری از جنس برف .

اما سلطنت آن زیاد طول نمی کشد به طوری که درختان از خواب زمستانی بیدار می شوند

پرندگان باز می گردند خورشید دوباره گرم و درخشان می شود و آسمان دوباره آبی رنگ می شود

آن موقع است که شیشه ی پر از برف اتاق من تمیز می شود و آنگاه است که می گویم بدرود بر زمستان و درود بر بهاران.

همانطور که سلطنت با شکوه زمستان زیباست ولی همیشه گی نیست ، زیبایی های زندگی نیز اگر چه گاهی زیبا و گاهی سخت است ولی همیشه گی نیست و دیر یا زود تمام میشود و ما می مانیم و بهار زندگی و آنچه قبل از زمستان زندگی با اعمال خود کاشته و برای خود به جا گذاشته ایم .

انشا در مورد زمستان (۳)

انشا در مورد زمستان شماره دوازده

موضوع انشا : من عاشق زمستان هستم زیرا

انشایم را آغاز میکنم .روی یک برگه سفید . انگار شب تا صبح مدام روی آن باریده و آن را سفید کرده است . به نام خدا .

بهترین لحظات زندگی من زمانی است که صبح از خواب بیدار شوم و ببینم که برف باریده و همه‌جا سفید شده.

وقتی برف روی زمین نشسته باشد، سکوت سنگینی همه‌جا را فرا می‌گیرد.

عاشق وقت هایی هستم که ماشین ها روی برف لیز می‌خورند.

بچه‌هایی که برف‌بازی می‌کنند و می‌خواهند آدم‌برفی بسازند، اما بلد نیستند.

عاشق جای پای کبوترها روی برف هستم.

همیشه در زمستان کنار پنجره اتاقم برای پرندگان دانه برنج یا گندم می‌ریزم،

چون می‌دانم که در زمستان پیدا کردن غذا برایشان خیلی دشوار می‌شود.

باید بگویم من عاشق خدا ی مهربان هستم که این فصل ها را با این همه گوناگونی و تنوع و رنگ های زیبایی برای ما آفریده است.

انشا در مورد زمستان (۱)

انشا در مورد زمستان شماره سیزده 

موضوع انشا : زمستان زیبا 

دوباره میآید ، هر سال همین موقع میآید. هر سال کوله بارت پر از برف و سرمایش را برداشته و به سوی پاییز می آید پاییز هم با استقبال فراوان او را با کاسه ای آب روانه میکند ولی برخلاف پاییز آنقدر قدمش‌ سرد است که هنوز نیامده نوک قله ها پره برف‌میشود
زمستان فرا رسید جنگل ها همانند اسکلت های بلورین در جنگل ها نمایان هستند و قندیل های نقره ای و زیبا بر کناره غار ها روشن کننده تاریکی سرمایند.
زمستان زیباست اما متفاوت، بهار با عطر یاس و نرگس ،تابستان با میوه های رنگارنگ ، پاییز هم با برگ های رنگ شده شعله آتش و زمستان با سفیدی مطلق؛
زمستان زیباست اما همه آنرا درک نمیکنند سفیدی برف میتواند زباله های موجود در دشت و جنگل را بپوشاند. زمستان چنان سلطنتی برای خود ایجاد میکند که همه به آن سوی ترین فصل سال میگویند .قدرتی که درختان را میخاباند، آبهارا منجمد میکندو پرندگان را فراری میدهد اما این سلطنت چنان طولانی نیست .درختان برمیخیزند آبها روانه میشوند و پرندگان سروده خان برمی گردند. آنگاه است که میگویم خداحافظ زمستان و سلام بهار.

نوشته خانم سارا بازوند

************************************************

در پایان کلیپ زیبایی در مورد فصل زمستان برای کودکان را تقدیم شما همراهمان دلبرانه میکنم .

منبع مطلب : delbaraneh.com

مدیر محترم سایت delbaraneh.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

انشا یک روز برفی | ۵ انشا در مورد برف و توصیف یک روز برفی

انشا یک روز برفی | ۵ انشا در مورد برف و توصیف یک روز برفی

انشا یک روز برفی | ۵ انشا در مورد برف و توصیف یک روز برفی

قبلا با نوشته «انشا در مورد باران+توصویف کی روز باران » در خدمت شما بودیم که با استقبال فوق العاده شما روبروی شد حالا میرویم سراغ ۵ انشا با موضوع « انشا یک روز برفی » امیدوارم برای معلمین ، دانش آموزان و اولیا آنها مفید باشد.

انشا-یک-روز-برفی-۳

در این نوشته از دلبرانه به سراغ موضوعات انشا در رابطه با برف رفته ایم ، موضوعاتی مثل :

موضوعات پیشنهادی انشا در مورد یک روز برفی

انشا یک روز برفی (۱)

 انشا یک روز برفی (۴)

انشا یک روز برفی – متن به زبان ساده برای کودکان

موضوع انشا : یک روز برفی

من عاشق برف هستم .

چون برف خیلی کم می آید .

بعضی جاهای دنیا انقدر برف می آید که بچه ها خسته می شوند و دعا میکنند هوا آفتابی بشود

ولی چون در ایران برف کم می آید . در روز های برفی ما بچه ها خیلی خوشحال میشویم.

البته پدر ها و مادر ها هم خوشحال میشوند .

برف خیلی قشنگ است چون مثل برف شادی روز هم جا میبارد

و وقتی ما صبح از خواب بیدار میشویم انگار روز زمین و درخت و خیابان ها و ماشین ها پنبه ریخته اند .

وقتی برف می اید انقدر همه جا سفید میشود که انگار اینجا بهشت است.

من دوست دارم وقی برف آمد با دوستانم بازی کنم . ما در برف به هم گوله برفی پرت میکنیم.

و روی برف راه می رویم و به جای کفش روی برف نگاه میکنیم

یا روی برف میخوابیم

یا با پدر و مادر و دوست هایمان یا بچه های همسایه با هم آدم برفی درست میکنیم .

من همیشه دوست دارم به آدم برفی کلاه و شال گردنم را بدهم تا سردش نشود.

من دوست دارم وقتی برف بارید با دوست هایم برف بازی کنم

و وقتی دست ها و صورتم یخ کرد به خانه بیایم و دستم را بگیرم روی بخاری تا گرم شود.

خیلی بخاری کیف میدهد. و دست آدم روی بخاری سوزن سوزن میشود.

ولی بعضی ها در زمستان بخاری ندارند و بابا هایشان پول ندارند بخاری نو بخرند و ما باید به آنها کمک کنیم .

چون زمستان ها خیلی سرد است.

و باید به آنها پول بدهیم که کلاه و دستکش و کفش بخرند که دست ها و پاهایشان یخ نکند .

ما در زمستان لبو و شغلم میخوریم چون گرم است و به آدم می چسبد.

من خیلی برف را دوست دارم چون وقتی برف میبارد همه خوشحال میشوند و با هم بازی میکنند و می خندند

گاهی وقت کهبرف میبارد مدرسه ها تعطیل میشود

و من خیلی خوشحال میشود که میتوانیم بیشتر با دوستانم بازی کنم.

برف نعمت خدا است . باران هم نعمت خدا است. برف و باران باعث میشود گل ها و گیاه ها رشد کنند .

و مادر بزرگ من میگوید وقتی برف می آید یا باران می آید اگر آدم دعا کند . خدا دعای آدم را قبول میکند .

من دوست دارم برای همه دعاهای خوب بکنم .

من دعا میکنم یک روز که از خواب بیدار شدم همه جا سفید شده باشد . آمین .

این بود انشای من.

نتیجه گیری : برف نعمت خدا است و همه را خوشحال میکند .

انشا یک روز برفی (۸)

انشا یک روز برفی – متن ساده برای کودکان و نوجوانان ( به علت متن ادبی بیشتر مناسب نوجوانان است)

موضوع انشا : یک روز برفی را توصیف کنید

به نام آفرینده فصل ها و زیبایی های نهفته در هر فصل انشا خود را آغاز میکنم .

 از خواب بیدار می شوم.همه جا سفید پوش شده است.ازخانه خارج

می شوم.  درختانی که تا پریروز لباس سبز پوشیده بودند و دیروز بی لباس

بودند،امروزلباس سفیدی به تن کرده اند. بام خانه ها هم سفید شده است.آب

 رودخانه ها یخبسته اند.دیگر آن ماهی های رنگارنگ نمی توانند سر از

 آب بیرون بیاورند واز منظره ی بیرون از آب لذت ببرند.دیگر آن چمنزارها

 و کشتزارها درمیان ما نیستند و لایه ای از برف صورتشان را پوشانده است.

در دوردست کوهای برف گرفته و ابرهای سیاه و سفید،شهر را سفیدرنگ

کرده اند و با دانه های ستاره ای شکل آن را برجسته نشان داده اند.

از تماشای منظره ی برفی چشم می پوشم و تصمیم قدم زدن میگیرم.جای

پای کفش هایم برروی برف ها نقش برمی دارند.صدای برف های زیر کفش-

 هایم مانند صدای خش،خش برگ های خشکیده ی پاییز است؛چرا که آن

برف هاینرم،زیر پاهایم خشک و سفت می شوند.

در آن طرف دانه های برفِ بلور مانند در نقطه ای جمع شده اند و یک

آدمکِ برفی را تشکیل داده اند.

دوردست ها می نگرم؛خورشید هنگام طلوع کردن را مناسب می بیند و

 با یک پرتاب بر روی برف های بلورین نور می تاباند.آدم برفی ها از

 خجالت آب می شوند؛ پیاده روهای برفی به پیاده روهای سنگی تبدیل

می شوند؛یخ ها آب می شوند وماهی ها از خوشحالی به بالا و پایین

 می پرند.گل ها و چمنزارها سر از برف ها بیرون می آورند.برف هایی که

 از خجالت آب می شوند.درختان هم لباس صورتی به تن کرده اند.

حالا نوبت بهار است که سراز این برف ها بیرون بکشد.

نتیجه گیری :

در هر سوی که نگاه میکنم نشانه ای زیبایی تو می بینم . ای خالق من . ای خالق زیبایی نهفته در هر دانه برف . ای نقاش چیره دست هستی . دوستت دارم .

انشا یک روز برفی (۹)

انشا یک روز برفی – متن ساده برای کودکان و نوجوانان

موضوع انشا : انشا از زبان یک دانه برفسرگذشت یک دانه برف

مقدمه : قلم در دست میگیرم و خود را دانه برفی سبک و در حال پرواز در آسمان نیلگون تصور میکنم

و از زبان دانه برف چنین می نویسم .

یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم.

دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند.

روی بند رخت، روی درختها، سر دیوارها، روی آفتابهٔ لب کرت، روی همه چیز. دانهٔ بزرگی طرف پنجره می آمد.

دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانهٔ برف گرفتم.

دانه آرام کف دستم نشست. چقدر سفید و تمیز بود! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت!

زیر لب به خودم گفتم: کاش این دانهٔ برف زبان داشت و سرگذشتش را برایم می گفت!

در این وقت دانهٔ برف صدا داد و گفت: اگر میل داری بدانی من سرگذشتم چیست، گوش کن برایت تعریف کنم:

من چند ماه پیش یک قط

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب