توجه : تمامی مطالب این سایت از طریق ربات جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران توسط آیدی موجود در بخش تماس با ما، به ما اطلاع داده تا مطلب حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

درخت گردکان به این بلندی درخت خربزه الله اکبر چند صفت دارد

درخت گردکان به این بلندی درخت خربزه الله اکبر چند صفت دارد را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

درخت گردکان با این بزرگی، درخت خربزه الله اکبر!

درخت گردکان با این بزرگی، درخت خربزه الله اکبر!

 روزی بود روزگاری بود. الاغی بود که فکر می کرد خیلی داناست. به خیال خودش از همه چیز انتقاد می کرد و درباره همه ی موضوعات اظهار نظر می کرد.

روزی الاغ به باغی رفت و چشمش به بوته ی خربزه ای افتاد. بوته ی خربزه روی زمین پهن شده بود و میوه ای به آن بزرگی داشت. الاغ از بوته ی خربزه خوشش آمد و با خودش گفت:« چه بوته ی خوبی! با این که شاخه ی محکمی ندارد، توانسته میوه ای به این بزرگی بدهد.»

الاغ کمی علف خورد و رفت زیر درخت گردو تا در سایه ی آن استراحتی بکند. درخت گردو  تکانی خورد و گفت: «جناب الاغ! آخر این شد رسم دوستی؟! سلامت کو؟ احوالپرسیت چی شد؟ همین جوری سرت می اندازی پایین و می گیری زیر سایه ی من استراحت می کنی؟ مثل این که تعارف و تشکر هم بد نیست ها! من سال ها ست زحمت کشیده ام تا به این قد و بالا و سایه رسیده ام.»

الاغ که اهل این حرف ها نبود، تا چشمش به گردوهای درخت افتاد، عرعر بلندی کرد و گفت: «به تو هم می گویند درخت؟ خجالت نمی کشی؟ فقط بلدی پز شاخ و برگ و سایه ات را بدهی . برو از بوته ی خربزه یاد بگیر. یک هزارم تو هم قد و قیافه ندارد،اما با آن ساقه ی نرم و باریکش توانسته میوه ای به آن بزرگی به دنیا بیاورد. اما تو چی؟ ساقه ای به این محکمی و کلفتی داری. هزار تا شاخه و یک میلیون برگ داری. آن وقت محصولت گردوست؛ گردویی به آن کوچکی. معلوم است که خجالت می کشی از میوه ات حرف بزنی، هی سایه ات را به رخ دیگران می کشی.»

درخت گردو که از حرف های الاغ ناراحت شده بود، تصمیم گرفت درسی فراموش نشدنی به الاغ بدهد.

درخت گردو صبر کرد تا الاغ چرتش بگیرد. هنوز اولین خرو پف های الاغ بلند نشده بود که درخت گردو تکانی به خودش داد و یکی از گردو هایش را درست انداخت وسط کله ی الاغ.

گردو محکم به سر الاغ خورد، الاغ از خواب پرید و بنای داد و بیداد گذاشت و گفت: «آخ سرم! این چی بود که تو سر من بیچاره خورد؟»

درخت گردو خندید و گفت: ای بابا! این که چیزی نبود. فقط یکی از میوه های کوچک من بود که افتاد و خورد توی سر تو.»

الاغ گفت: « هر چه بود، سر من که خیلی درد گرفت.»

درخت گردو گفت: «خوب، اگر همه ی فکر های خرکی تو درست از آب در می آمد چه می شد؟»

الاغ منظور درخت گردو را نفهمید. درخت گردو توضیح داد: « اگر میوه ی من به اندازه ی یک خربزه بود و می افتاد، سر کسی که زیر سایه ی من خوابیده چه می آمد؟ حتماً جا به جا می مرد؛ این طور نیست؟»

الاغ گفت: « هر چیز به جای خویش نیکوست. همان بهتر که میوه ی تو کوچک باشد.»

از آن به بعد، هر وقت بخواهند از نامناسب بودن مقایسه ای حرف بزنند، می گویند: «درخت گردکان با این بزرگی، درخت خربزه الله اکبر.»

مطالب مرتبط

از آنهاست که نان را پشت در می مالند

هم چوب را خورد هم پیاز،هم پول داد

خود کرده را تدبیر نیست

شتر را خواستند نعل کنند، قورباغه هم پایش را بلند کرد

آدم گرسنه سنگ را هم می خورد

هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید

روغن ریخته را نذر امام زاده کرده

اگر تو کلاغی، من بچه کلاغم

آهسته که آسمان نداند

یک روز من، یک روز استاد

منبع مطلب : article.tebyan.net

مدیر محترم سایت article.tebyan.net لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

درخت گردکان با این بزرگی درخت خربزه الله اکبر

داستان ضرب المثل

درروزگار گذشته و در روستایی کوچک مرد و زنی با یکدیگر زندگی می کردند. پدر مرد جوان که کشاورز بود زمینی به وی داده بود که در آن کار کند و به وسیله ی آن روزگار بگذراند.

آن زمین پر بود از بوته های خربزه. دیری نپایید که زن جوان باردار شد و خرج آن دو بیشتر شد، بنابراین مرد بیش از پیش کار می کرد. روزی مرد به سوی زمینش به راه افتاد و در آنجا قطعه زمینی بایر و خشک را دید تا اینکه چیزی به خاطرش رسید.

شب هنگام مرد در گوشه ای از حیاط نشسته بود و همسرش را در کنار خود نشاند سپس به وی گفت: «دیگر غصه نخور که از این پس وضعمان بهتر خواهد شد.

امروز به بازار رفتم و تعداد زیادی درخت گردو خریدم. از فردا آن ها را در زمین خشک و بایر پشت باغ خربزه ام می کارم. چیزی نمی گذرد که درختان گردو بار بسیار می دهند»

زنش که چنین شنید خندید و گفت: «اما مرد این ها که تو می گویی نیازمند حداقل گذر بیست سال و یا بیشتر است»

مرد با این سخن زن غمی بزرگ بر دلش نشست. فردای آن شب مرد بوته ها را در زمین کاشت و هرروز به آن ها آب می داد و رسیدگی می کرد.

روزها گذشت تا اینکه فرزندان مرد به دنیا آمدند. فرزندان او دوقلو بودند و همین سبب شد که مرد برای به دست آوردن پول بیشتر، بیش از پیش کار کند تا بتواند برای فرزندانش زندگی راحتی را فراهم کند.

سال ها گذشت و فرزندان مرد به سنین نوجوانی رسیدند. او دیگر باغی پر از خربزه و درختان گردو داشت و بسیار شادمان بود زیرا تا رسیدن به آن آرزو راهی نمی ماند.

روزی از روزها مرد در باغ گردو بود و به هنگام ظهر مرد زیر یکی از درختان گردو نشسته بود که همسرش با بقچه ای غذا نزد او آمد و با یکدیگر غذا خوردند و پس از غذا مرد به باغ خربزه اش خیره شد و با صدایی بلند گفت: «عجب به این می اندیشیدم چگونه خداوند بار درختی به این بزرگی و بلندی را به این کوچکی آفریده است و خربزه ی به آن بزرگی را از بوته ی کوچکی به وجود آورده است. اگر گردوها هم به اندازه ی خربزه بود ما ده برابر این پول درمی آوردیم.»

هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که به ناگاه گردویی از آن بالا بر روی سر مرد فرو آمد و سرش به شدت درد گرفت.

مرد بی اختیار سر بر آسمان بلند کرد و از خداوند پوزش خواست و گفت: «خداوندا، اگر بار درخت گردکان هم به درشتی خربزه بود و بر سر من فرود می آمد اینک من در این دنیا نبودم.»

سپس به زنش که با صدای بلند می خندید رو کرد و گفت: «دیدی چه شد؟ درخت گردکان با این بزرگی، درخت خربزه الله اکبر.»

منبع مطلب : gildik.ir

مدیر محترم سایت gildik.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

صلوات

روزی بود، روز گاری بود. الاغی بود که فکر می کرد خیلی داناست. به خیال خودش از همه چیز انتقاد می کرد و درباره ی همه ی موضوعات اظهار نظر می کرد.

روزی الاغ به باغی رفتو چشمش به بوته ی خربزه ای افتاد. بوته خربزهروی زمین پهن شده بود و میوه ای بزرگ داشت. الاغ از بوته ی خربزه خوشش آمد و با خودش گفت: «چه بوته ی خوبی! با این گه شاخه ی محکمی ندارد، توانسته میوه ای به این بزرگی بدهد.»

الاغ کمی علف خورد و رفت زیر درخت گرده تا در سایه ی آن استراحتی بکند. درخت گردو تکانی خورد و گفت: «جناب الاغ! آخر این شد رسم دوستی؟! سلامت کو؟! احوال پرسیت چی شد؟ همین جوری سرت را می اندازی پایین و می گیری زیر سایه ی من استراحت می کنی؟ مثل این که تعارف و تشکر هم بد نیست ها! من سال ها زحمت کشیدم تا به این قد و بالا و سایه رسیده ام.»

الاغ که اهل این حرف ها نبود، تا چشمش به گردو های درخت افتاد، عرعر بلندی کرد و گفت: «به تو هم می گویند درخت؟ خجالت نمی کشی؟ فقط بلدی پز ساخ و برگ و سایه ات را بدهی. برو از بوته ی خربزه یاد بگیر. یک هزارم تو قد و قیافه ندارد، اما با آن ساقه ی نرم و باریکش توانسته میوه ای به آن بزرگی به دنیا بیاورد. اما توچی؟ ساقه ای به این محکمی و کلفتی داری. هزار تا شاخه و یک میلیون برگ داری. آن وقت محصولت گردوست؛ گردویی به آن کوچکی. معلوم است خجالت می کشی ا میوه هایت حرف بزنی، هی سایه ات را به رخ دیگران می کشی.»

درخت گردو که از حرف های الاغ ناراحت شده بود، تصمیم گرفت درسی فراموش نشدنی به الاغ بدهد.

درخت گردو صبر کرد تا الاغ چرتش بگیرد. هنوز اولین خروپف های الاغ بلند نشده بود که درخت گردو تکانی به خودش داد و یکی از گردو هایش را درست انداخت وسط کله ی الاغ.

گردو محکم به سر الاغ خورد الاغ از خواب پرید و بنای داد و بیداد گذاشت و گفت: «آخ سرم! این چی بود که به سر من بیچاره خورد؟»

درخت گردو خندید و گفت: «ای بابا! این که چیزی نبود. فقط یکی از میوه های کوچک من بود که افتاد و خورد روی سر تو.»

الاغ گفت: «هرچه بود، سر من که خیلی درد گرفت.»

درخت گردو گفت: «خوب، اگر همه فکر های خرکی تو درست از آب در می آمد چه می شد؟»

الاغ منظور درخت گردو را نفهمید. درخت گردو توضیح داد: «اگر میوه ی من به اندازه ی یک خربزه بود و می افتاد، سر کسی که زیر سایه ی من خوابیده چه می آمد؟ حتماً جابه جا می مرد؛ اینطور نیست؟»

الاغ گفت : «هر چیز به جای خویش نیکوست. همان بهتر که میوه ی تو کوچک باشد.»

منبع مطلب : bhars.blog.ir

مدیر محترم سایت bhars.blog.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

جواب کاربران در نظرات پایین سایت

مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب