انشا در مورد چهره ای که هرگز فراموش نخواهم کرد



انشا در مورد چهره ای که هرگز فراموش نخواهم کرد را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

سرمای پاییز

سرمای پاییز

چهره ای که هرگز فراموش نخواهم کرد

باد سرد زمستانی تمامی صورتم را منجمد کرده بود وبه هوای تنفسی ام اجازه ی ورود وخروج نمی داد باران به شدت وبی امان بر سرم فرود می آمد همچون سنگ ریزه ها بی امان وستم گر،این نعمت خدادادی که هیچ بنی بشری هیچ گاه همانند آن را پیدا نخواهد کرد. اما گاهی اوقات چقدر چقدر دردناک برسرمان می بارد،شاید میخواهد یاد آوری کند که چه موجود با ارزشی است.

هوا بسیار سرد بود وپاهایم دیگر قدرت راه رفتن نداشتند گویی در پوتین هایم یخ زده بودند،پالتوی خیسم هیچ گاه نمی توانست مرا گرم کند وتنها دست های گرم مادرم بود که دستان یخ زده ام را میان خود می فشرد وبه من اطمینان می داد که هنوز می توانم محبت را احساس کنم محبتی که شاید هیچ آدمی در آن سرمای زمستان احساس نکند.                                                                                                                                        

ماشین پیکان صافکاری نشده ای که چراغ هایش سعی می کرد در آن هوای سرد خود نمایان شود به ما نزدیک می شد ،صفحه ی خاکستری رنگ آن خیابان انگار قصد سبز شدن را نداشت،گویی درآن رنگ سبز تعریف نشده بود.

دستگیره ی سرد ماشین که حال روبروی من ایستاده بود گویی قصد باز شدن نداشت،بالاخره مادرم در را به آرامی باز کرد وداخل ماشین نشستیم،داخل ماشین سرد بود ومن فکرمی کردم بر روی یخ های قطب شمال    نشسته ام که با هیچ درجه دمایی قادر به گرم شدن نیست. هنوز دستان مادرم دستان سرد مدا می فشرد واین تنها دلیل زندگی برایم در آن لحظه بود.                                                                                                 

ماشین شروع به حرکت کرد همانند پیر مردی عصا به دست تلو تلو خوران ما رابه خیابان اصلی رساند.مرد میان سال با مو های جو گندمی وسبیل هایی که اکثر آن ریخته بود سرفه ای کرد. در آن لحظه انگار زبانم بند آمده بود تا              به او بگویم متشکرم از این که ما را سوارکرده کرده اید.در آن سوی خیابان تاکسی زرد رنگی جلوی زن چادری که سعی داشت با یک دست کیف بزرگش وبا دست دیگر کودک خورد سال خود را نگه دارد توقف کرد بود. پیر زن عصا به دست که بسیارزیبا ودل ربا بود سعی داشت تا به راننده تاکسی بفهماند که تاکسی دربست

است واو اجازه ی سوار کردن آن ها را نخواهد داشت. لحظه ای چشمان پیر زن ومن در هم گره خورد، چشما ن پیر زن خاکستری وبی رحم بود چشمانی که همرنگ آن خیابان سرد بود . تاکسی که از سوار کردن آنها منصرف شده بود به حرکت درآمدورفت.دختر بچه که دیگر چشمانش قدرت بازماندن را نداشت کم کم بسته می شد.مادرم به راننده تاکسی گفت که آنها را سوار کند ومرد میان سال چشمی گفتوآنها را سوار کردو آن ها در کنار ما جای گرفتند.     چقدر دردناک است که کسی بتواند هم نوع خود را آن گونه ترک کند لحظه ای گرما تمامی وجودم را فرا گرفت گرمایی از محبت مادرم سرچشمه می گرفت وآن تنها چهره ای بود که در ذهنم باقی ماند.                                                                                         

چهره ی مهربان وزیبای مادرم بود.

منبع مطلب : azin74kima.blogsky.com

مدیر محترم سایت azin74kima.blogsky.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

چهره ای که هرگز فراموش نخواهم کرد

کنار پنجره می روم مادربزرگ را میبینم که در آن سوی حیاط نشسته است.پیرزنی لاغر اندام با مو های سفید و صورتی که به خاطر سختی های روزگار چین و چروک هایی در آن نمایان شده است به حیاط می روم وکنارش روی قالیچه می نشینم.مرا که می بیند لبخندی می زند لبخندی مادرانه که نشانی از مهر و محبت اوست.از او می پرسم که این خال روی پیشانیش نشانه چیست؟با همان لهجه شیرین سنگسریش به من می گوید این نشانیست که خدا بهمن داده که هیچ گاه گم نشوم.پس از چند لحظه سرش را آرام بر زمین می گذارد دستش را زیر سرش می برد و با وزش نسیم خنکی آرام می گیرد و چشم هایش را آهسته می بندد. عقب تر می روم و می ایستم و به او نگاه می کنم آن هیکل لاغر و استخوانی در هنگام خواب چه زیباست.صورتی مهربان با چشم هایی کوچک که روی آن را ابری گرفته است و لب های کوچکی که آکنده از خنده است.به اتاق برمی گردم و دفترم را باز می کنم روسریش را که کنار دفترم روی زمین است بر می دارم و می بویم.بوی مادربزرگ را می دهد.سپس شروع به نوشتن می کنم.

کنار پنجره می روم مادربزرگ را می بینم که د آن سوی حیاط نشسته است...

این مطلب انشایی بود که سوم راهنمایی نوشتم و آموزش پرورش استان لطف کرد و به خاطر برنده شدن تو استان دو دست چاقوی میوه خوری ولوح تقدیر بهم داد حالا بماند که مدرسه چیزه تابلوتری داد.

این نوشته اولین وشاید آخرین مطلبی باشه که خودم می نویسم چون باید یه کسی یا یه چیزی باشه که من از اون الهام بگیرم و مادربزرگم این الهام بود خدا رو چه دیدید شاید بازم از این الهاما پیدا شه.ولی در هر صورت امیدوارم آنقدر بد ننوشته باشم که حوصلتون سررفته باشه.

منبع مطلب : foodind-semnan.blogfa.com

مدیر محترم سایت foodind-semnan.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

چهره ای که هرگز فراموش نخواهم کرد...

در زندگی همه چیز هست...گویی وقتی به دنیا می ایی زندگی به رویت لبخند میزند و خوش امد میگوید...وقتی درکت از اطرافت بیشتر میشود هیجان وجودش را فرا میگیرد...وقتی سر سبز میشوی و گلبرگ های جوانی در وجودت جوانه میزند خوشحال میشود...وقتی دچار شکست میشوی ناراحت میشود...وقتی بزرگسال میشوی چهره ای پخته و با تجربه پیدا میکند...وقتی به یاد کودکیت می افتی چهره اش مبهوت خاطره ها میشود...وقتی کهنسال می شوی و درختت خم تر میشود چهره اش متفکر تر و غمگین تر میشود چون میداند چیزی نزدیک است...وقتی بسیار فرتوت میشوی ندامت و پشیمانی وجودش را فرا میگیرد...به خاطر فرصتهای از دست رفته...وقتی دچار خواب عمیقی میشوی و هرگز بلند نمی شوی غمگین میشود چون میداند لحظه ی معود فرا رسیده است و جسم و جان تو با خاک زیر پایت پیوند خورده و روحت در ازادی و شادی غرق شده است...و چون شادیت را میبیند وجودش پر از سر افرازی میشود...و تمام خاطره هایت را مرور میکند و برای همیشه غبارت را از صورتش پاک میکند...و امیدوار است که نفر بعدی که صدایش میزند بفهمد که او زنده است...بفهمد که او هم توجه نیاز دارد و بفهمد که کسی هست که در بار سختی ها با او شریک میشود...با او خوش حال میشود...با او ناراحت...عصبانی...هیجان زده و پر از امید میشود...امیدوارم وقتی او را پیدا کردی هرگز چهره ی پر از عطوفت و مهربانیش را فراموش نکنی...                          به یادش باش...

                                                            نوشته شده توسط اسپرسو در سن 9 سالگی...

منبع مطلب : www.mahvameh.blogfa.com

مدیر محترم سایت www.mahvameh.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

جواب کاربران در نظرات پایین سایت

مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب