در اوایل دوره قاجار مهمترین مستعمره انگلستان کدام کشور بود



در اوایل دوره قاجار مهمترین مستعمره انگلستان کدام کشور بود را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

امپراتوری بریتانیا

امپراتوری بریتانیا

امپراتوری بریتانیا (به انگلیسی: British Empire) به مجموعه قلمروها، مستعمرات، متعلقات و مناطق تحت حکومت پادشاهی متحد بریتانیای کبیر گفته می‌شود که بنیان آن از سده‌های ۱۶ و ۱۷ میلادی آغاز شد و تا پایان قرن بیستم ادامه داشت.[۱]

امپراتوری بریتانیا در دوران طلایی خود، به وسیع‌ترین امپراتوری تاریخ تبدیل گردید و برای بیش از یک قرن ابرقدرت مطلق به‌شمار می‌رفت. مساحت نواحی تحت حکومت امپراتوری بریتانیا در سال ۱۹۲۲ به بیش از ۳۳ میلیون کیلومتر مربع و جمعیت امپراتوری به بیش از ۴۵۰ میلیون نفر رسید،[۲] و بدین ترتیب امپراتوری بریتانیا بر بیش از یک چهارم از خشکی‌های کره زمین و یک چهارم جمعیت جهان در آن دوران تسلط یافت.[۳][۴] سرزمین‌های تحت فرمان این امپراتوری در سراسر جهان پراکنده بود و گفته می‌شد که «خورشید هیچگاه در امپراتوری بریتانیا غروب نمی‌کند». گستردگی امپراتوری بریتانیا به پراکندگی میراث سیاسی و فرهنگی بریتانیا و زبان انگلیسی در سراسر جهان انجامید.[۵]

در عصر کاوش در سده‌های ۱۵ و ۱۶ میلادی، کشورهای پرتغال و اسپانیا به عنوان پیشروان و پیشتازان اکتشاف و دریانوردی، مستعمرات و مسیرهای بازرگانی بسیاری را در سراسر جهان تأسیس کردند و از این راه ثروت بسیاری اندوختند.[۶] در رقابت با آنها، کشورهای فرانسه، انگلستان و هلند نیز کوشش‌های خود را برای ایجاد مستعمرات و شبکه‌های تجاری در سرزمین‌های قاره آمریکا و آسیا افزایش دادند.[۷] ایجاد پادشاهی بریتانیای کبیر پس از اتحاد پادشاهی‌های انگلستان و اسکاتلند، و پیروزی این کشور در چندین جنگ بر فرانسه و هلند، بریتانیا را تبدیل به قدرت استعماری برتر در آمریکای شمالی و شبه‌قاره هند نمود. با اینکه بریتانیا سیزده مستعمره مهم خود را پس از استقلال آمریکا در سال ۱۷۸۳ از دست داد، اما گسترش مستعمرات در آسیا، آفریقا و اقیانوسیه و پیروزی بر ناپلئون در سال ۱۸۱۵، بریتانیا را برای بیش از یک قرن به قدرت بلامنازع جهان تبدیل کرد و به آن کشور امکان داد که حیطه قدرت خود را بیش از پیش در جهان بگستراند. در این دوران، برخی از مستعمرات بریتانیا که دارای ساختار جمعیتی مهاجر سفیدپوست بودند خودمختاری نسبی دریافت کردند و برخی از آنان تبدیل به قلمروهای بریتانیا شدند.[۸][۹][۱۰][۱۱]

تسلط مطلق اقتصادی بریتانیا با رشد کشورهای آلمان و ایالات متحده آمریکا در پایان قرن نوزدهم میلادی به تدریج به چالش کشیده شد. درگیری‌های اقتصادی و نظامی بریتانیا با آلمان، نهایتاً به آغاز جنگ جهانی اول انجامید که در آن بریتانیا برای پیروزی، از نیروهای نظامی مستعمرات خود بهرهٔ بسیار برد. جنگ جهانی اول بار مالی سنگینی بر دوش بریتانیا گذاشت، و با اینکه مساحت سرزمین‌های امپراتوری پس از این جنگ، به بیشترین حد خود رسید، بریتانیا مقام خود را به عنوان قدرت بی‌رقیب نظامی و صنعتی دنیا از دست داد. پس از آن و در جنگ جهانی دوم، علی‌رغم اینکه بریتانیا در شمار برندگان جنگ بود، اما هزینه‌های گزاف جنگ به پیکره امپراتوری، صدمات بسیاری وارد کرد. به فاصله دو سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، بریتانیا، با ارزش‌ترین و پرجمعیت‌ترین مستعمره خود یعنی هندوستان، را از دست داد.[۱۲][۱۳][۱۴][۱۵]

در نیمه دوم قرن بیستم و در راستای فرایند استعمار زدایی قدرت‌های اروپایی، بیشتر مستعمرات و مناطق تحت کنترل امپراتوری بریتانیا استقلال یافتند. این فرایند با بازگشت هنگ کنگ به چین در سال ۱۹۹۷ به پایان رسید. بسیاری از مستعمرات سابق امپراتوری پس از استقلال به عضویت اتحادیه کشورهای همسود بریتانیا درآمدند. شانزده کشور عضو این اتحادیه «قلمروهای همسود» نامیده می‌شوند که در آن‌ها ملکه الیزابت دوم ریاست دولت را به عهده دارد. چهارده سرزمین هنوز مستقیماً تحت حاکمیت دولت بریتانیا هستند که به آن‌ها «سرزمین‌های فرادریایی بریتانیا» گفته می‌شود.

پیدایش (۱۴۹۷–۱۵۸۳)[ویرایش]

بنیان امپراتوری بریتانیا زمانی گذاشته شد که انگلستان و اسکاتلند هنوز دو پادشاهی مجزا بودند. در سال ۱۴۹۶، شاه انگلیس، هنری هفتم، پس از موفقیت‌های پرتغال و اسپانیا در سفرهای دریایی، جان کابوت را مأمور یک سفر اکتشافی در آسیا و شمال اقیانوس اطلس کرد. کابوت در سال ۱۴۹۷، پنج سال پس از کشف آمریکا توسط اروپاییان، به راه افتاد و در نیوفاندلند (جزیره‌ای که هم‌اکنون به کانادا تعلق دارد) لنگر گرفت. مانند کریستف کلمب، او نیز ابتدا تصور کرد که به آسیا رسیده‌است[۱۶] و تلاشی برای پیدا کردن سرزمین‌های جدید نکرد. کابوت یک سال بعد عازم یک سفر دریایی دیگر به سوی آمریکا شد، اما دیگر هیچ خبری از کشتی‌های او شنیده نشد. پس از این اتفاق، انگلستان تا زمان ملکه الیزابت یکم و دهه‌های پایان سده شانزدهم میلادی، تلاشی برای فتح آمریکا نکرد.[۱۷][۱۸][۱۹]

در همین دوران بود که اصلاحات دینی در انگلیس روی داد و این سرزمین به یک کشور پروتستان تبدیل شد. با این اتفاق، اسپانیای کاتولیک به دشمن آشتی نانپذیر آنان تبدیل گردید.[۷] در پاسخ به اقدامات ضد انگلیسی اسپانیا، ملکه الیزابت به کشتیرانانی مانند جان هاوکینز و فرانسیس دریک کمک مالی می‌کرد تا به کشتی‌های تجارت برده اسپانیایی و پرتغال در غرب آفریقا حمله‌ور شوند.[۲۰] با این حال این اقدام چندان سودمند نبود و در نهایت به یکی از پیش زمینه‌های جنگ انگلیس و اسپانیا در سال‌های ۱۵۸۵ تا ۱۶۰۴ بدل شد.[۲۱]

در پایان این دوران، اسپانیا قدرت چالش‌ناپذیر قاره آمریکا و اقیانوس آرام بود، بیشتر سواحل جهان تحت کنترل پرتغال بود و فرانسه به تازگی استعمار منطقه‌ای که بعدها نام «فرانسه نو» را به خود گرفت را شروع کرده بود.[۲۲]

استعمار ایرلند[ویرایش]

گرچه انگلستان در این دوران، نسبت به سایر کشورهای اروپایی، در استعمار سرزمین‌های آنسوی اقیانوس موفق نبود، با این آنان در سده شانزدهم با موفقیت ایرلند را به مستعمره خود تبدیل کردند. این اقدام آنان همچنین منجر به تبدیل شدن پروتستان‌ها در ایرلند نیز شد. در جریان استعمار ایرلند (در سده‌های شانزدهم و هفدهم)، تعداد زیادی از مردم خاک اصلی انگلیس که عموماً پروتستان بودند، به این کشور نقل مکان کردند. این مهاجرت‌های گسترده بافت جمعیتی ایرلند را تغییر دادند و این منطقه عملاً هویت بریتانیایی و پروتستانی به خود گرفت. طبقه حاکم جدید - که جایگزین یک طبقه حاکم کاتولیک شده بود - نماینده منافع کلیسای پروتستان و مردم انگلیسی و اسکاتلندی بود.[۲۳][۲۴]

دولت انگلیس که خود به صورت رسمی و سازماندهی شده مهاجرت به ایرلند را کنترل می‌کرد، به مهاجران - که در ادبیات رسمی دولت انگلستان به آنان کشاورز گفته می‌شد - زمین اعطا می‌کرد. این مهاجرت‌ها در زمان هنری هشتم آغاز شد و در زمان مری یکم و الیزابت یکم ادامه پیدا کرد و در زمان جیمز یکم به اوج خود رسید. در زمان چارلز یکم همچنین «کشاورزان» اسکاتلندی نیز به صورت رسمی به استعمارگران پیشین اضافه شدند.

آخرین مهاجرت گسترده و سازماندهی شده از انگلیس و اسکاتلند به ایرلند در دهه پنجاه سده هفدهم انجام پذیرفت. هنگامی که هزاران سرباز پارلمان بریتانیا در ایرلند اسکان داده شدند.[۲۵]

نخستین دوره امپراتوری بریتانیا (۱۵۸۳–۱۷۸۳)[ویرایش]

در سال ۱۵۷۹، الیزابت یکم به هومفری گیلبرت مأموریت داد و او را به سوی آمریکای شمالی روانه کرد.[۲۶] با این حال، زمانی که گیلبرت هنوز به آمریکا نرسیده بود، این مأموریت بنا به دلایلی متوقف شد.[۲۷][۲۸] چند سال بعد، در ۱۵۸۳، تلاش‌های او از سر گرفته شد و این بار وی با موفقیت به جهان جدید رسید. گیلبرت در نیوفاوندلند لنگر گرفت اما متوجه شد که این منطقه خالی از سکنه است. وی آنجا را قلمروی انگلستان نامید اما پیش از بازگشت به کشورش، درگذشت. والتر رالی، برادر ناتنی گیلبرت، از سوی ملکه به عنوان جانشین وی برگزیده شد. وی در سال ۱۵۸۴ از سوی ملکه الیزابت یکم به سوی آمریکا فرستاده شد و در منطقه‌ای که امروز کارولینای شمالی نام دارد، لنگر گرفت. اما به دلیل مشکلاتی که در برقراری ارتباط با انگلستان وجود داشت، این مأموریت نیز راه به جایی نبرد.[۲۹]

در سال ۱۶۰۳، جیمز ششم، شاه اسکاتلند، به عنوان جیمز یکم برتخت پادشاهی انگلستان نشست. جیمز یکم در سال ۱۶۰۴ عهدنامه لندن را امضا کرده و به روابط خصمانه با اسپانیا پایان داد. پس برقراری روابط دوستانه با بزرگترین رقیبش، سیاست‌های انگلستان از حمله به مستعمرات کشورهای دیگر به فتح مستعمرات برای خودش تغییر پیدا کرد.[۳۰]

بدین ترتیب امپراتوری بریتانیا در نخستین سال‌های سده هفدهم میلادی پا به عرصه وجود نهاد. در این دوران، انگلیسی‌ها به آمریکای شمالی پا گذاشتند و کمپانی‌هایی که وظیفه‌شان مدیریت مستعمرات فرادریایی بود را تأسیس کردند که مهم‌ترین آن‌ها کمپانی هند شرقی بود. تاریخدانان این دوران تا از دست دادن «مستعمرات سیزده‌گانه» در جریان انقلاب آمریکا را «نخستین دوره امپراتوری بریتانیا» می‌نامندند.[۳۱]

تجارت برده، آمریکا و آفریقا[ویرایش]

کارائیب در ابتدا سودمندترین مستعمره انگلستان بود،[۳۲] با این حال چند تلاش دولت لندن برای استعمار منطقه با شکست مواجه شده بود. نخستین تلاش برای استعمار گویان در سال ۱۶۰۴ تنها پس از دو سال متوقف شد.[۳۳] همچنین تلاش برای استعمار سنت لوسیا (۱۶۰۵) و گرنادا (۱۶۰۹) نیز چندان با موفقیت همراه نبود. با این حال، انگلستان پس از مدتی با موفقیت مستعمره‌نشین‌هایی در سنت کیتز (۱۶۲۴)، باربادوس (۱۶۲۷) و نویس (۱۶۲۸) ایجاد کرد.[۳۴] مدت کوتاهی بعد، در این مستعمرات به تقلید از تلاش پرتغال در برزیل، کشت قند آغاز شد که این مسئله به تعداد زیادی برده نیاز داشت. در ابتدا کشتی‌های هلندی برای فروش برده به انگلیسی‌ها و خرید قند از آنان با دولت لندن همکاری می‌کردند،[۳۵] اما پارلمان انگلستان در سال ۱۶۵۱ طرحی را تصویب کرد که تنها کشتی‌های انگلیسی اجازه ورود به مستعمرات را داشته باشند. این طرح، در نهایت به تیره شدن روابط انگلیس و هلند و درگیری نظامی میان دو کشور منجر شد. با این حال، این درگیری‌ها جای پای انگلستان در آمریکا را محکم‌تر کرد.[۳۶] در سال ۱۶۵۵، انگلستان جامایکا که در کنترل اسپانیا بود را فتح کرد و یازده سال بعد باهاما را نیز به مستعمرات خود افزود.[۳۷]

نخستین مستعمره‌نشین دائمی انگلستان در آمریکا، جیمزتاون بود که در سال ۱۶۰۷ به رهبری جان اسمیت و به مدیریت کمپانی ویرجینیا ایجاد شد. در سال ۱۶۰۹ کشتی سی ونچر در نزدیکی برمودا غرق شد که این مسئله پای بریتانیا به آن منطقه باز کرده و وظیفه اداره این منطقه به «کمپانی جزایر سورمز» داده شد.[۳۸] همچنین انگلستان در ۱۶۲۴ کمپانی ویرجینیا را منحل کرد که در نتیجه، اداره مستعمراتی که تحت فرمان آن بودند به‌طور مستقیم به دولت انگلیس واگذار شد و دولت لندن نیز مستعمره‌نشین ویرجینیا را ایجاد کرد.[۳۹] در سال ۱۶۱۰، کمپانی لندن و بریستون برای استعمار دائمی نیوفاوندلند ایجاد شد اما راه به جایی نبرد.[۴۰] در سال ۱۶۲۰، کمپانی پلیماوث برای اسکان پیوریتن‌ها در مستعمره‌نشینی که بعداً پلیماوث نام گرفت، ایجاد شد. پیوریتن‌ها که خواهان اصلاح کلیسای پروتستان انگلستان بودند، برای فرار از آزار مذهبی راهی این منطقه شدند.[۴۱] همچنین مریلند برای اسکان کاتولیک‌ها در ۱۶۳۴ احداث گردید. رود آیلند (۱۶۳۶) و کونکتیکوت (۱۶۳۹) به ترتیب برای محلی برای همه دین‌ها و برای کنگره‌گرایان اختصاص یافتند. پس از فتح کارولینا در ۱۶۶۳، انگلستان در سال ۱۶۶۴ هلند را شکست داد و منطقه هلند نو را به مستعمراتش افزود.[۴۲] در همین منطقه بود که شهر نیویورک بنا شد. در سال ۱۶۸۱ نیز مستعمره پنسیلوانیا ایجاد گردید. در مجموع، مستعمرات آمریکایی سود کمتری نسبت به مستعمرات کارائیب برای انگلیسی‌ها داشتند، اما به دلیل وجود فضای وسیعی برای کشاورزی، مقصد جذاب‌تری برای انگلیسی‌های مهاجر به حساب می‌آمدند.[۴۳]

در سال ۱۶۷۰، چارلز دوم در یک فرمان سلطنتی، حق تجارت خز در روپرتزلند (در کانادای امروزی) را به کمپانی خلیج هادسون واگذار کرد اما از آنجایی که فرانسه نیز به دنبال تجارت خز در فرانسه نو بود، بنادر و قلعه‌های کمپانی خلیج هادسون در دفعات متعدد مورد حمله فرانسویان قرار می‌گرفت.[۴۴]

دو سال بعد، کمپانی سلطنتی آفریقا شکل گرفت و در فرمانی از سوی شاه چارلز، مأمور شد تا برده مورد نیاز انگلیسیان در آمریکای شمالی را تأمین کند؛ در واقع تجارت برده بنیان امپراتوری بریتانیا در هند غربی (منطقه‌ای از شمال اقیانوس اطلس در دریای کارائیب) بود.[۴۵] از زمان صدور این فرمان تا ممنوعیت برده‌داری در سال ۱۸۰۷، بریتانیا بیشتر از ۳٫۵ میلیون آفریقایی را به عنوان برده به آمریکای شمالی منتقل کرد که این عدد برابر با یک سوم تمام بردگانی است که به آنسوی اقیانوس اطلس فرستاده شده‌اند.[۴۶] برای رونق دادن به این تجارت، بنادر زیادی مانند جیمز آیلند و بونسه آیلند در غرب آفریقا برپا شدند. در نتیجه تجارت برده توسط انگلستان تنها در کارائیب درصد آفریقایی‌ها از ۲۵ درصد در سال ۱۶۵۰ به ۸۰ درصد در سال ۱۷۸۰ رسید و همچنین جمعیت آنان در مستعمرات سیزده‌گانه نیز چهار برابر شد و از ۱۰ درصد به ۴۰ درصد رسید.[۴۷] تجارت برده به اندازه‌ای برای بریتانیا سودآور بود که این تجارت در شهرهایی غربی انگلیس مانند لیورپول و بریستول به فعالیت اقتصادی اکثریت جمعیت تبدیلش شده بود. با این حال وضعیت بردگان به قدری بد بود که از هر هفت نفر، یک نفر در جریان پروسه انتقال از آفریقا به آمریکا جان خود را از دست می‌داد.[۴۸]

در سال ۱۶۹۵، پارلمان اسکاتلند طرحی را تصویب کرد که کمپانی اسکاتلند را مأمور می‌کرد تا مستعمراتی را در پاناما برقرار کند. در سال ۱۶۹۸ کشتی‌های اسکاتلندی راهی جهان نو شدند اما پس از شیوع مالاریا و حملات پیاپی اسپانیایی‌ها، تنها پس از دو سال این طرح رها شد. تلاش اسکاتلند برای استعمار آمریکا فاجعه بار به پایان رسید و به امیدهای اسکات‌ها برای بر پا داشتن امپراتوری خودشان پایان داد.[۴۹] این اتفاق همچنین پیامدهای سیاسی نیز برای آنان داشت. به دلیل مشکلات پیش آمده، دولت اسکاتلند طرحی را با دولت انگلستان امضا کرد که بر اساس آن، دو کشور با یکدیگر متحد می‌شدند. در واقع پیش از این، تنها یک فرمانروای مشترک به صورت مشروطه بر دو کشور حاکم بود اما اسکاتلند و انگلیس دو دولت مجزا داشتند، اما پس از امضای عهدنامه اتحاد در سال ۱۷۰۷، عملاً به یک کشور تبدیل شدند. اینگونه بود که «بریتانیای کبیر» متولد شد.[۵۰]

رقابت با هلند در آسیا[ویرایش]

در پایان قرن شانزدهم، انگلستان و هلند تلاش کردند تا انحصار پرتغال در تجارت با آسیا را به چالش بکشند. در همین رابطه، به ترتیب در سال‌های ۱۶۰۰ و ۱۶۰۲، کمپانی هند شرقی انگلستان (که بعدها به کمپانی هند شرقی بریتانیا تغییر نام داد) و کمپانی هند شرقی هلند تأسیس شدند. هدف از این کار، ورود به تجارت ادویه در مجمع‌الجزایر هند شرقی (اندونزی) و مناطق مهم تجاری هندوستان بود. پس از این تلاش‌ها، رقابتی میان هلند و انگلستان با پرتغال و همین‌طور با یکدیگر برای برتری در تجارت با آسیا آغاز شد. با اینکه سیستم بانکداری پیشرفته هلند و جنگ‌های هلند و انگلیس در قرن هفدهم باعث شد ابتدا این کشور بر انگلستان فائق آید، اما دست آخر این انگلیس بود که در این رقابت پیروز شد. با این حال روابط خصمانه میان دو دولت با انقلاب باشکوه در سال ۱۶۸۸ به اتمام رسید، زمانی که شاهزاده هلندی، ویلیام از خاندان اورنج بر تخت پادشاهی انگلستان نشست و میان دو کشور صلح برقرار کرد. این صلح تجارت ادویه با اندونزی را به هلند و تجارت ابریشم با هند را به انگلستان واگذار کرد. اما خیلی زود مشخص شد که تجارت ابریشم بسیار سودآورتر است و در سال ۱۷۲۰ کمپانی هند شرقی بریتانیا از کمپانی هند شرقی هلند پیشی گرفت.[۵۱]

رقابت جهانی با فرانسه[ویرایش]

پس از صلح میان هلند و انگلستان در سال ۱۶۸۸، دو کشور به عنوان متحد در یک جبهه در جنگ نه‌ساله جنگیدند. اما از آنجایی که جنگ در خاک اصلی اروپا رخ داد (و از خاک بریتانیا دور بود) باعث شد تا انگلستان نسبت به هلند که مجبور بود تا بخش بزرگی از بودجه‌اش را صرف جنگ‌های زمینی پرهزینه کند، بسیار قدرتمندتر شود. پس از این جنگ و در قرن هجدهم، بریتانیا به بزرگ‌ترین قدرت استعماری جهان تبدیل شد و فرانسه که هنوز قدرت اصلی در خاک قاره‌ای اروپا بود، به بزرگترین رقیب آنان بدل گردید.[۵۲][۵۳]

پس از مرگ چارلز دوم اسپانیا در سال ۱۷۰۰ و هدیه دادن امپراتوری و مستعمرات این کشور توسط وی به فلیپ، نوه پادشاه فرانسه، منجر به اتحاد بسیار نزدیکی میان فرانسه و اسپانیا شد. این مسئله برای انگلستان و سایر قدرت‌های اروپایی قابل قبول نبود.[۵۴] به همین دلیل در سال ۱۷۰۱، انگلستان، پرتغال، امپراتوری مقدس روم و هلند با یکدیگر متحد شدند و به اسپانیا و فرانسه اعلان جنگ دادند. جنگی به نام «جنگ‌های جانشینی اسپانیا» معروف شد و تا سال ۱۷۱۴ ادامه پیدا کرد.

پس از جنگ، فلیپ پادشاه جدید اسپانیا متعهد شد که نه او و نه هیچ‌کدام از جانشینانش (که تا امروز برتخت پادشاهی اسپانیا حضور دارند) هیچ ادعایی بر تاج و تخت فرانسه نداشته باشند (تا از یکی شدن احتمالی فرانسه و اسپانیا در ادامه جلوگیری شود).[۵۵] همچنین، در پیامد صلحِ این جنگ، بریتانیا نیوفاوندلند و اکادیا را از فرانسه و جبل‌الطارق و منورکا را از اسپانیا دریافت کرد که بعدها جبل‌الطارق به منطقه استراتژیک بسیار مهمی برای بریتانیا تبدیل شد و به آنان این اجازه را داد تا ورود و خروج از اقیانوس اطلس به مدیترانه را کنترل کنند. همچنین دولت اسپانیا به بریتانیا این اجازه را داد تا در تجارت برده در آمریکای اسپانیا حضور داشته باشد.[۵۶]

در دهه‌های میانی قرن هجدهم و پس از زوال امپراتوری گورکانی هند، چندین جنگ کوچک و بزرگ در شبه‌قاره هند میان انگلستان و فرانسه روی داد. در سال ۱۵۵۷، بریتانیا در نبرد نبرد پلاسی میرزا محمد سراج الدوله و هم‌پیمانان فرانسوی‌اش را شکست داد و بنگال را ضمیمه خاک خود کرد که این رویداد کمپانی هند شرقی بریتانیا را به یک قدرت بزرگ در شبه قاره هند تبدیل کرد.[۵۷] فرانسه بخشی‌هایی از مستعمرات هندی‌اش را حفظ کرد، با این حال قدرت نظامی چالش ناپذیر کمپانی هند شرقی بریتانیا به امیدهای آنان برای حکومت بر تمام شبه قاره هند پایان داد.[۵۸] در طی دهه‌های پیشرو، کمپانی هند شرقی رفته رفته تمام هند را فتح کرد و این اتفاق آغازگر استعمار هند توسط بریتانیا شد.[۵۹]

جنگ هفت‌ساله در میان سال‌های ۱۷۵۶ تا ۱۷۶۳ که فرانسه، بریتانیا و سایر قدرت‌های اروپایی را درگیر خود کرد، تأثیر بسیار زیادی بر روی آینده امپراتوری بریتانیا و همچنین آینده فرانسه به عنوان یک قدرت استعماری گذاشت. در پی عهدنامه پاریس در سال ۱۷۶۳، فرانسه مجبور شد تا بخش‌های بزرگی از مستعمراتش در آمریکای شمالی را به بریتانیا و لوئیزیانا را به اسپانیا بدهد که این اتفاق عملاً پایان دوران پادشاهی فرانسه به عنوان یک قدرت استعماری را رقم زد.[۶۰]

پیروزی‌های انگلستان بر فرانسه در هند و جنگ هفت‌ساله، امپراتوری بریتانیا را به بزرگ‌ترین قدرت دریایی جهان تبدیل کرد.[۶۱]

از دست دادن مستعمرات سیزده‌گانه[ویرایش]

در دهه‌های شصت و هفتاد سده هجدهم، روابط میان دولت انگلستان و مستعمرات سیزده‌گانه تیره شد. دلیل این کار این بود که پارلمان بریتانیا قانونی را تصویب کرد که منجر به افزایش مالیات مستعمره‌نشین‌ها می‌شد. در واقع این مسئله باعث کساد تجارت انگلیسی‌هایی که برای تجارت در مستعمرات ساکن بودند، می‌شد[۶۲] که همین مسئله باعث آغاز انقلاب آمریکا گردید. در مقابل، بریتانیا سپاهی را در سال ۱۷۷۵ برای از بین برداشتن استعمارگران (که از سوی دولت بریتانیا برای استعمار آمریکا فرستاده شده بودند و حالا ادعای استقلال داشتند) و کنترل مستقیم مستعمرات سیزده‌گانه از لندن، فرستاد. یک سال بعد، آمریکا به صورت رسمی اعلام استقلال کرد و با باز شدن پای فرانسه به جنگ برای پشتیبانی از مستعمره‌نشین‌ها در سال ۱۷۷۸، یک توازن قدرت در این جنگ به وجود آمد. سه سال بعد، در ۱۷۸۱، بریتانیا به سختی در نبرد یورکتاون شکست خورد و مذاکرات برای صلح آغاز گردید و پس از صلح پاریس در سال ۱۷۸۳، آمریکا رسماً به یک کشور جدید و مستقل تبدیل شد.[۶۳]

از دست دادن مناطق وسیعی از آمریکای بریتانیا که هنوز در آن زمان پرجمعیت‌ترین مستعمرات انگلستان بودند، از نظر بسیاری از تاریخ‌دانان پایان دوره نخست امپراتوری و آغاز دوره دوم آن است که در پی آن، بریتانیا سیاست خود را از استعمار آمریکا، به استعمار آسیا و اقیانوس آرام و سپس آفریقا تغییر داد.[۶۴][۶۵][۶۶]

همچنین این جنگ سیاست بریتانیا در قبال کانادا را نیز تغییر داد. پس از شکست انگلستان در نبرد با نیروهای آمریکایی، حدود ۴۰ تا ۱۰۰[۶۷] هزارنفر از انگلیسی‌های طرفدار دولت بریتانیا از ایالات متحده به کانادا مهاجرت کردند.[۶۸] ۱۴ هزار نفر از آن‌ها به نوا اسکاتیا مهاجرت کردند که به دلیل موقعیت جغرافیایی آن، بعدها این احساس به آن‌ها دست داد که دولت بریتانیا آنان را فراموش کرده‌است؛ همین منجر شد تا لندن برای رضایت آن‌ها نیو برونسویک را به یک مستعمره‌نشین جدید تبدیل کند.[۶۹] در سال ۱۷۹۱ همچنین دولت بریتانیا رسماً کانادا را به دو بخش انگلیسی زبان و فرانسوی زبان تقسیم کرد تا از ایجاد تنش جلوگیری نماید. همچنین برای جلوگیری از روی دادن اتفاقی که در آمریکا رخ داد، سیستم دولتی آمریکای شمالی بریتانیا به سیستمی مشابهِ سیستم دولتی خاک اصلی بریتانیا تبدیل شد.[۷۰]

تنش میان آمریکا و انگلستان دوباره در جریان جنگ‌های ناپلئونی بالا گرفت. جایی که بریتانیا در نظر داشت تا مانع تجارت ایالات متحده با فرانسه شود. آمریکا در سال ۱۸۱۲ به امپراتوری بریتانیا اعلان جنگ داد و به کانادا حمله کرد. در پاسخ، ارتش بریتانیا به خاک آمریکا حمله کرد و تا واشینگتن پیشروی کرد، با این حال دو سال بعد جنگ به پایان رسید و مرزهای قبل از جنگ دوباره برقرار شدند.[۷۱][۷۲]

آغاز دومین دوره امپراتوری بریتانیا (۱۷۸۳–۱۸۱۵)[ویرایش]

اکتشافات در اقیانوس آرام[ویرایش]

از سال ۱۷۱۸، تبعید به آمریکا یکی از مجازات‌هایی بود که دولت بریتانیا در نظر می‌گرفت. به‌طور میانگین، هر سال هزار نفر از خاک اصلی بریتانیا به آمریکا تبعید می‌شدند.[۷۳] اما پس از استقلال آمریکا در سال ۱۷۸۳، بریتانیا مجبور شد تا منطقه جدیدی را برای کسانی که از بریتانیا تبعید می‌شدند، پیدا کند. این مسئله، توجه لندن را به منطقه تازه کشف شده استرالیا جلب کرد.[۷۴] سواحل استرالیا در سال ۱۶۰۶ توسط ویلیام جانزون، دریانورد هلندی کشف شده و توسط او «هلند نو» نام گذاری شده بود اما هیچ تلاشی برای استعمار آن صورت نگرفته بود.[۷۵] در سال ۱۷۷۰، جیمز کوک طی یک سفر علمی، به صورت اتفاقی سواحل شرقی استرالیا را کشف کرد و اعلام نمود که این منطقه از هم‌اکنون مستعمره بریتانیاست و آن را ولز جدید جنوبی نام‌گذاری کرد. در ۱۷۷۸، بوتی بنکز، از همراهان کوک در سفر اکتشافی، مدارکی را برای دولت بریتانیا ارسال کرد که نشان می‌داد سواحل تازه کشف شده برای ایجاد مستعمره‌نشین‌های جدید مناسب است. در نهایت، نخستین کشتی تبعیدی‌های انگلیسی در سال ۱۷۸۷ به سمت استرالیا به راه افتادند و در سال ۱۷۸۸ به این منطقه رسیدند.[۷۶] پس از آن، تبعید محکومان به ولز جنوبی جدید، تاسمانیا و استرالیای غربی به ترتیب تا سال‌های ۱۸۴۰، ۱۸۵۳ و ۱۸۶۸ ادامه پیدا کرد.[۷۷] مستعمراتی که در قاره جدید بر پا شده گشتند، بسیار سود آور بودند، به خصوص برای استخراج پشم و طلا.[۷۸] گفته شده که استخراج طلا در مستعمره‌نشین ویکتوریا برای مدتی مرکز این مستعمره، یعنی شهر ملبورن را به ثروتمندترین شهر جهان[۷۹] و دومین شهر بزرگ امپراتوری بریتانیا پس از لندن تبدیل کرده بود.[۸۰]

جیمز کوک همچنین در جریان سفرش از نیوزیلند نیز بازدید کرد. این منطقه نخستین بار در سال ۱۶۴۲ توسط ابل تاسمان دریانورد هلندی کشف شده بود. پس از ورود انگلیسیان به این منطقه، در ابتدا روابط میان بومیان نیوزیلند و اروپایی‌ها به تجارت اقلام مختلف محدود می‌شد؛ اما پس از مدتی، مهاجرت اروپاییان به این منطقه افزایش یافت. در سال ۱۸۳۹، کمپانی نیوزیلند رسماً اعلام کرد که قصد دارد تا این منطقه را خریداری کند و در سال ۱۸۴۰، عهدنامه‌ای میان چهل تن از رئسای قبایل محلی و ویلیام هابسون از کمپانی نیوزیلند امضا شد.[۸۱] این عهدنامه از سوی برخی عهدنامه تأسیس نیوزیلند به‌شمار می‌رود،[۸۲] اما از آنجایی که متن مائوری (زبان رایج میان بومیان نیوزیلند) و متن انگلیسی آن با یکدیگر متفاوت بودند،[۸۳] هنوز اختلافات بر سر آن ادامه دارد.[۸۴]

جنگ با فرانسه ناپلئونی[ویرایش]

بریتانیا یک بار دیگر توسط فرانسه به چالش کشیده شد، این بار در دوران ناپلئون. این جنگ‌ها که جنگ دو تفکر متفاوت بود، با نبردهای قبلی بریتانیا تفاوت داشت؛ ناپلئون نه تنها جایگاه جهانی انگلستان را تهدید می‌کرد، بلکه خود خاک انگلستان نیز مانند سایر اروپا در خطر ضمیمه شدن توسط امپراتور فرانسویان قرار داشت.[۸۵]

در جنگ‌های ناپلئونی، بریتانیا مجبور شد تا هزینه زیادی را برای پیروزی صرف کند. در طول این جنگ‌ها، بریتانیا تحت محاصره بری قرار گرفت و این کشور نیز در پاسخ به مستعمرات کشورهایی که توسط ناپلئون فتح یا با وی متحد شده بودند، حمله می‌کرد. در نهایت، فرانسه و ناپلئون توسط ائتلاف کشورهای اروپایی در سال ۱۸۱۵ شکست خوردند[۸۶] و این بریتانیا بود که در مذاکرات پس از جنگ‌ها بیشترین سود را برد. فرانسه مجبور شد تا جزایر ایونی، مالت، موریس، سن لوسیا و توباگو را به بریتانیا بدهد و گینه و کیپ از هلند و ترینیداد از اسپانیا نیز به حاکمیت امپراتوری بریتانیا درآمدند.[۸۷]

لغو برده‌داری[ویرایش]

پس از انقلاب صنعتی، اهمیت برده‌ها در بریتانیا بسیار کاهش یافت و باوجود ماشین‌هایی که می‌توانستند کار چند کارگر را انجام دهند، دیگر برای انگلستان سودمند نبود که مسائلی مانند شورش بردگان را به جان بخرد.[۸۸] در سال ۱۸۰۷، پارلمان بریتانیا طرحی را تصویب کرد که تجارت برده در امپراتوری بریتانیا را ممنوع می‌نمود. یک سال بعد، سیرالئون به مستعمره‌ای برای برده‌های آزاد شده تبدیل شد[۸۹] و چند سال پس از آن، در ۱۸۳۴، برده‌داری رسماً در امپراتوری بریتانیا، به جز مناطقی که تحت کنترل کمپانی هند شرقی بودند، ممنوع اعلام شد. طبق این قانون، برده‌ها پس از چهار تا شش سال پس «کارآموزی» به آزادی کامل دست پیدا می‌کردند.[۹۰]

«قرن بریتانیا» (۱۸۱۵–۱۹۱۴)[ویرایش]

سال‌های میان جنگ‌های ناپلئونی و آغاز جنگ جهانی اول، یعنی از سال ۱۸۱۵ تا سال ۱۹۱۴، از سوی برخی تاریخ‌دانان عنوان «قرن بریتانیا» یا «قرن امپراتوری بریتانیا» (انگلیسی: Britain's imperial century) نامیده شده‌است.[۹۱][۹۲] در این دوران، بریتانیا ۲۶میلیون کیلومتر مربع جدید به قلمروهای خود افزود که جمعیت این امپراتوری را ۴۰۰ میلیون نفر افزایش داد.[۹۳] پیروزی در جنگ‌های ناپلئونی بریتانیا را به قدرت مطلق تبدیل کرد و هیچ کشوری در این دوران توانایی رقابت با بریتانیا در عرصه بین‌المللی را نداشت.[۹۴] این امپراتوری که در دریاها چالش ناپذیر بود، نقش پلیس جهانی را ایفا کرد و به یک انزوای خود خواسته دچار شد.[۹۵] جدا از سرزمین‌هایی مانند هند که تحت کنترل مستقیم لندن بودند، کنترل دریاها بدان معنی بود که بریتانیا عملاً اقتصاد بسیاری از کشورهای جهان از جمله چین را در اختیار مطلق خود داشت.[۹۶][۹۷]

قدرت امپراتوری بریتانیا با تکنولوژی‌هایی که در نیمه دوم سده پانزدهم اختراع شدند، بیشتر هم شد. در سال ۱۹۰۲، تمام سرزمین‌های امپراتوری بریتانیا با یک شبکه کابل‌های تلگراف به یکدیگر متصل بودند که به نام «سیم‌هایی که همه قرمزند» معروف بود.[۹۸]

کمپانی هند شرقی در آسیا[ویرایش]

کمپانی هند شرقی توسعه‌طلبی بریتانیا را به آسیا آورد. علاوه بر فتوحات در هند، نیروهای کمپانی و نیروی دریایی سلطنتی با یکدیگر در فتوحات خارج از شبه قاره هند نیز همکاری می‌کردند. آن‌ها در جنگ هفت‌ساله، در بیرون راندن فرانسه از مصر،[۹۹] در تسخیر جاوا از هلند و در فتوحات در مناطق آسیای جنوب‌غربی مانند سنگاپور، پنانگ آیلند، مالاکا و برومه در کنار یکدیگر جنگیدند.[۱۰۰]

مرکز کمپانی در هند بود، اما فعالیت‌های آن به هند محدود نبود. کمپانی هند شرقی، به عنوان مثال، در دهه سی قرن هجدهم، در تجارت تریاک در چین بسیار فعال بود. تجارت تریاک در چین بسیار برای بریتانیا اهمیت داشت، زیرا با توجه به حجم گسترده واردات چای از این کشور به انگلستان، حجم زیادی نقره از بریتانیا خارج شده و وارد چین می‌گردید.[۱۰۱] با تجارت تریاک، انگلیسی‌ها می‌توانستند این مسئله را جبران کنند. با این حال، این تجارت در سال ۱۷۲۹ توسط دولت چین غیرقانونی اعلام شد و زمانی که در سال ۱۸۳۹ نیروهای چینی محموله بزرگ تریاک را از بین بردند، انگلستان به این کشور اعلان جنگ داد و با موفقیت در نخستین جنگ تریاک به پیروزی رسید و همچنین هنگ‌کنگ را نیز فتح کرد.[۱۰۲]

در اواخر قرن هجدهم و اوایل سده نوزدهم، دولت انگلیس به صورت مستقیم در اداره کمپانی هند شرقی ورود می‌کرد. پارلمان بریتانیا چندین طرح مختلف را دربارهٔ کمپانی در سال‌های ۱۷۷۳، ۱۷۸۴ و ۱۸۱۳ تصویب کرد که از اختیارات این کمپانی می‌کاست و قدرت دولت را در قلمروی آن افزایش می‌داد.[۱۰۳] در نهایت با شورش هندی‌ها در سال ۱۸۵۷، کمپانی هند شرقی منحل شد و راج بریتانیا یا بریتیش راج جایگزین آن گردید.[۱۰۴] این شورش شش ماه به طول انجامید و به هر دو طرف خسارات زیادی وارد ساخت. یک سال پس از شورش، دولت انگلستان رسماً پایان کمپانی هند شرقی را اعلام کرد و هندوستان تحت کنترل مستقیم دولت بریتانیا قرار گرفت. در همان سال، پارلمان بریتانیا رسماً «راج بریتانیا» را به عنوان قدرت حاکم بر هند اعلام کرد و ملکه ویکتوریا نیز به عنوان امپراتریس هندوستان تاج‌گذاری کرد.[۱۰۵] از همان زمان، هند به بزرگترین و مهم‌ترین قلمروی انگلستان تبدیل شد و به «الماس تاج بریتانیا» معروف گردید.[۱۰۶]

در اواخر قرن نوزدهم، بریتانیا نتوانست به خوبی از پس برداشت محصول در هند بر آید که این مسئله باعث قحطی‌های زیادی در سطح شبه قاره هند گردید و جان ۱۵ میلیون نفر را گرفت. به وجود آمدن قحطی در زمان حکومت کمپانی هند شرقی بر هندوستان بسیار رایج بود و پنجاه سال طول کشید تا اقداماتی که پس از انحلال کمپانی انجام گرفته بودند، بتوانند از ایجاد قحطی‌های مجدد جلوگیری کنند.[۱۰۷]

رقابت با روسیه[ویرایش]

در قرن نوزدهم، با زوال ایران، عثمانی و چین، امپراتوری‌های بریتانیا و روسیه به دنبال این بودند تا خلأ قدرت ایجاد شده در منطقه را پر کنند. رقابت این دو امپراتوری در آسیای میانه به اوج خود رسید که در نهایت به «بازی بزرگ» معروف شد.[۱۰۸] پیروزی‌های روسیه بر ایران و عثمانی از این جهت بریتانیا را نگران می‌کرد که در نهایت این فتوحات راه تزارها به سمت هند را باز کرده و حاکمیت لندن بر جنوب آسیا را به خطر بیاندازد.[۱۰۹] در سال ۱۸۳۹، انگلستان با هدف پیش‌دستی در این مسئله و تبدیل افغانستان به مانعی بر سر راه روسیه به هند، به این کشور حمله برد اما نتیجه جنگ برای آن‌ها فاجعه‌بار بود و به پیروزی قاطع افغان‌ها منجر گردید.[۱۱۰]

زمانی که روسیه در ۱۸۵۳ به بالکان که تحت کنترل عثمانی بود، حمله برد، ترس از چیرگی تزارها بر خاورمیانه و مدیترانه در اروپا پدیدار شد. در پی همین مسئله، فرانسه و بریتانیا به کریمه حمله بردند و نیرو دریایی روس‌ها را به سختی شکست دادند.[۱۱۱] جنگ کریمه که در میان سال‌های ۱۸۵۴ تا ۱۸۵۶ رخ داد،[۱۱۲] تنها جنگ بزرگی بود که در دوران انزوای باشکوه میان انگلستان و یک قدرت بزرگ دیگر روی داد.[۱۱۳] درگیری‌های بریتانیا و روسیه بر سر آسیای میانه دو دهه دیگر نیز ادامه پیدا کرد و با ضمیمه شدن بلوچستان به بریتانیا و فتح قرقیزستان، قزاقستان و ترکمنستان، به نظر می‌رسید که یک جنگ بزرگ دیگر میان دو کشور اجتناب‌ناپذیر است. با این حال دو امپراتوری با هم به توافق رسیدند و با توافق‌نامه‌هایی که در ۱۸۷۸ و همین‌طور در ۱۹۰۷ بر سر مناطق تحت نفوذ به امضا رساندند،[۱۱۴] از تنش اوضاع کاسته شد. همچنین با شکست فاجعه‌بار روسیه از ژاپن در جنگ ژاپن و روسیه، بریتانیا دیگر تهدید کمتری از جانب روسیه احساس می‌کرد.[۱۱۵]

از کیپ تا قاهره[ویرایش]

کمپانی هند شرقی هلند در سال ۱۶۵۲ برای تسهیل کشتی‌رانی از خاک هلند به هند شرقی، مستعمره کیپ را در جنوب آفریقا تأسیس کرده بود. با این حال، در جریان جنگ‌های فلاندر،[۱۱۶] بریتانیا برای جلوگیری از چیرگی فرانسه بر منطقه آن را فتح کرده و به صورت رسمی، هلند در ۱۸۰۶ مالکیت انگلستان بر آن را به رسمیت شناخت. در دهه بیست قرن نوزدهم، مهاجرت انگلیسی‌ها به این منطقه افزایش یافت که باعث شد تا بوئرها (هلندی‌ها و هلندی زبان‌های آفریقای جنوبی) مجبور به مهاجرت به سمت شمال شدند تا جمهوری‌های مستقل خود را تأسیس کنند که البته اکثر آنان بسیار کوتاه مدت بودند.[۱۱۷] در جریان مهاجرت گسترده بوئرها و تلاش آنان برای تأسیس دولت‌های جدید، درگیری‌های زیادی بین آن‌ها با بریتانیایی‌ها و مردم محلی آفریقا پدید آمد. به هر صورت، بوئرها دو جمهوری که نسبت به سایر دولت‌هایشان عمر بیشتری داشت، تأسیس کردند که یکی از آن‌ها جمهوری ترانسوال بود و دیگری دولت آزاد اورنج که هر دو تقریباً پنجاه سال دوام آوردند.[۱۱۸] سرانجام، بریتانیا هر دو جمهوری را فتح کرد و پس از دومین جنگ بوئر، هر دو منطقه را به قلمروی خود افزود.[۱۱۹]

در سال ۱۸۶۹، کانال سوئز توسط ناپلئون سوم ایجاد شد تا مدیترانه را به اقیانوس هند متصل کند. در ابتدا، بریتانیایی‌ها با آن مخالف بودند،[۱۲۰] اما پس از اینکه از اهمیت استراتژیک آن آگاهی پیدا کردند، این کانال برای آنان اهمیت بسیاری پیدا کرد و به «رگ امپراتوری» معروف شد.[۱۲۱] در سال ۱۸۷۵، دولت بنجامین دیزرایلی سهم مصر از کانال سوئز را از اسماعیل پاشا به قیمت ۴ میلیون پوند (برابر با ۳۷۰ میلیون پوند در سال ۲۰۱۸) خریداری کرد. گرچه این مسئله کانال سوئز را تمام زیر کنترل بریتانیا در نیاورد، اما آنان را به یک بازیگر مهم در این منطقه تبدیل کرد. رقابت میان فرانسه و انگلستان بر سر کانال سوئز تا دهه‌ها بعد ادامه پیدا کرد و با توجه به اینکه فرانسه درصد بیشتری از کانال را در مالکیت خود داشت، در تلاش بود تا قدرت انگلیسی‌ها را در این منطقه تضعیف کند.[۱۲۲] گرچه در سال ۱۸۸۸ دو قدرت پیمانی را امضا کردند که کانال سوئز را رسماً منطقه بی‌طرف اعلام نمود.[۱۲۳][۱۲۴]

با افزایش رقابت قدرت‌های استعماری مانند پرتغال، بلژیک و فرانسه در آفریقا، کنفرانس برلین در سال‌های ۱۸۸۴ و ۸۵ تشکیل شد و در نهایت منجر به تقسیم آفریقا گردید.[۱۲۵] این اتفاق باعث شد تا بریتانیا از تصمیم خود مبنی بر ترک سودان منصرف شود و بار دیگر به این منطقه حمله‌ور گردیده که این اتفاق زمینه‌ساز جنگ مهدی شد. پس از مرگ مهدی موعود، ارتش مرکب از نیروهای انگلیسی و مصری سودان را تسخیر کردند و با اینکه این منطقه در ظاهر قلمروی مشترک مصر و انگلیس بود، در باطن عملاً به یک مستعمره‌نشین بریتانیا تبدیل گردید.[۱۲۶]

پس از اینکه شرق و جنوب آفریقا تمام تحت کنترل بریتانیا درآمدند، سسیل رودز، یکی از سیاستمداران انگلیسی حاضر در آفریقا، پیشنهاد ایجاد خط راه‌آهن از قاهره تا کیپ را داد تا بدین ترتیب کانال سوئز به جنوب آفریقا متصل شود.[۱۲۷] با این حال، این پروژه ناتمام ماند. همچنین سال‌های پایانی قرن نوزدهم، رودز به همراه نیروهای کمپانی جنوب آفریقای بریتانیا مناطقی را در این قاره فتح کرد که به افتخار او رودزیا نام گرفت که امروزه در کشور زیمبابوه قرار دارد.[۱۲۸]

تغییر وضعیت مستعمره‌های سفیدپوست نشین[ویرایش]

روند استقلال مستعمرات سفیدپوست نشین بریتانیا در سال ۱۸۳۹ با گزارش دورهام آغاز شد. پس از مخالفت بریتانیا با یکپارچه شدن کانادای جنوبی و شمالی که منجر به شورش مسلحانه کاناداییان شد،[۱۲۹] پارلمان بریتانیا در سال ۱۸۴۰ طرحی را تصویب کرد که مطابق آن دو منطقه با نام «استان کانادا» در یکدیگر ادغام شدند. همچنین بریتانیا در نوا اسکاتیا یک دولت پاسخگو برقرار کرد و این نوع حکومت به زودی در همه مستعمرات انگلستان در آمریکای شمالی اجرا شد. در سال ۱۸۶۷، پارلمان بریتانیا در طرحی، کانادا، برونسیک نو و نوا اسکاتیا را در یکدیگر ادغام کرد و کنفدراسیونی به نام کانادا را ایجاد کرد که به‌غیر از تصمیمات در رابطه با سیاست خارجی، در باقی مسائل می‌توانست مستقل عمل کند.[۱۳۰] اتفاقات مشابه‌ای در استرالیا و نیوزیلند در آغاز قرن بیستم روی داد.[۱۳۱][۱۳۲]

در آخرین دهه قرن نوزدهم، تلاش‌ها برای ایجاد یک حکومت محلی در ایرلند افزایش یافت. ایرلند از سال ۱۸۰۰ در کنترل لندن بود و در میان سال‌های ۱۸۴۵ تا ۱۸۵۲ یک قحطی که انگلستان را عامل آن می‌دانستند و تلفات میلیونی داشت، در این منطقه روی داد. نخست‌وزیر وقت بریتانیا، ویلیام گلدستون از حکومت محلی در ایرلند استقبال کرد و قصد داشت تا وضعیتی مشابه کانادا را در ایرلند نیز برقرار کند، اما پارلمان با این مسئله موافقت نکرد. در واقع هرچند اگر این طرح تصویب می‌شد، ایرلند نسبت به کانادا از خودمختاری کمتری برخوردار می‌شد،[۱۳۳] با این همه در انگلیس این ترس وجود داشت که خودمختاری ایرلند جرقه استقلال این کشور را زده و در نهایت باعث از هم پاشیدن امپراتوری شود. چند سال دیگر، تلاش مجدد برای اعطای خودمختاری به ایرلند از سوی پارلمان رد شد،[۱۳۴] همچنین تلاش سوم نیز به دلیل وقوع جنگ جهانی اول نیمه کاره رها شد.[۱۳۵]

جنگ‌های جهانی (۱۹۱۴–۱۹۴۵)[ویرایش]

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب